به نام بهترین آغاز و زیباترین پایان، به نام ظاهرترین پنهان...
خدایا خوب و مهربانم بر محمد و آل مهربانش مهربانش درود و سلام بفرست و راه و سیرت آنها را الگوی زندگی مان قرار ده...
در غروب جمعه چشم در نقطه ی تلاقی آسمان زمین دوخته ام و غم خود را با آسمان غم زده تقسیم می کنم... در جمعه ایی دیگر آن یار مهربان ما انسان ها نیامد؛ همان یار غایب که اگر می آمد دیگر ظلم و بی عدالتی در بین ما رخت بر می بست... این چند روز بیش از روزهای دیگر نبود امام زمان (عج) احساس می شود... در کشوری که سران آن مدعی اند متعلق به امام زمان است برای کسب قدرت ، چنان بی اخلاقی و بی حرمتی به اوج خود رسیده که آنچه در این بین مهم نیست حفظ آبرو و حیثیت انسان هاست... امروز رسیدن به قدرت بزرگ ترین هدف حتی انسان های مدعی دیانت شده، قدرت حکومت بر مردمی بیچاره که فقر و بیچارگی و عقب ماندگی آنها دل هر انسان بی طرف را می سوزاند و آنگاه اصحاب قدرت به جای خدمت به این مردم درصدد فریب و اغوای آنها هستند تا چند صباحی از راندن قدرت بر این مردم لذت برند و این قدرت خود را به رخ حریف کشند و برای مدیریت دنیا نسخه پیچند... هیچ چیز مرا اینگونه درمانده نمی کند که دین ابزاری برای رسیدن به اهداف مادی و ابزاری برای کوبیدن و نابود کردن حریف شود... خدایا ظهور منجی انسان ها از خرافات و بی عدالتی و فساد و هر آنچه زشتی است نزدیک ساز...
دلم تنگ است... به دنیای تنهایی ام پناه آورده ام؛ همان دنیایی که همیشه ی زمان ها در آن آرام می گیرم... در این دنیا آموختم تنها آمدن، تنها بودن و تنها رفتن را... این سرنوشت غم انگیز انسان است... در این میان هرچه انسان از دنیای فراموشی بیشتر فاصله می گیرد، تنهاتر می شود و هر چه روح فراخ تر می گردد، غمگین تر می شود و محزون تر ... سر در گریبان غم و چشم در افق دوردست خدا کرده ام و از این فاصله می نالم... غمگینم به خاطر غم دیگران؛ انسان های تنهایی که جزء خدا کسی ندارند تا درد دلٍ بی تابشان را چو من با او گویند... و این است سرگذشت انسان، انسانِ عاشق آفریده شده ی خدا... و همیشه عشق در جدایی معنا می یابد... عاشق سینه چاک می باید در فراق و جدایی از معشوقش جدا نباشد... در زمان هایی که نمی بیندش، ناله سر کند و در وصال تنها نظاره... در دوری فریاد برآوردن و در لحظه ی رسیدن تنها نگاه دوختن و فرصت را غنیمت شمردن و محو شدن در او، شیوه ی دلباختگان است... خدایا! غمم را ز چشمم نمی خوانی؟!... خدایا عاشقم و مزد چنین عاشقی، تنهایی است، تنهاییی بهتر از تمام با هم بودن ها...
هر كجا بوى خـــــــــــــــــــــدا مى آيد خلق بين بى سر و پا مى آيد
زانك جان ها همه تشنه ست به وى تشنه را بانگ ســــقا مى آيد
شـــــــيرخوار كرمـــــــند و نگـــــــران تا كه مــــــــادر ز كجا مى آيد
در فراقــــــــند و هـــــمه منـــــتظرند كز كجا وصــــــل و لقا مى آيد
از مســـــــلمان و جــــــهود و ترســا هر سحر بانــــگ دعــا مى آيد
خــــنك آن هوش كه در گوش دلــش ز آســـمان بانگ صــلا مى آيد
گـــــــوش خـــــود را ز جفا پاك كنـيد زانك بانـــگى ز سمــــا مى آيد
گـــــوش آلوده ننوشــــد آن بانــــــگ هر سزايى به ســـــزا مى آيد
چشـــــم آلوده مكـــن از خد و خــال كـــان شهنشـــــاه بقا مى آيد
ور شد آلوده به اشكش مى شــوى زانـك از آن اشـــك دوا مــى آيد
كاروان شكر از مصـــــر رســـــــــــيد شـــــرفه گــــــام و درا مـى آيد
هين خمــــــــــش كز پى باقى غزل شــــــــاه گوينــــده مـا مى آيد
شمس تبریزی


نگاهي به زندگي دوازده امام (ع) اين كتاب كه توسط محمد محمدي اشتهاردي جمع آوري و تنظيم گرديده است از تاليفات علامه بزرگ حلي بوده و شامل انواري از فضايل و زندگي ائمه اطهار عليهم السلام مي باشد. دانلود
راهنماى سعادت و خوشبختى اين كتاب اثرى از عبدالله صالحى مىباشد . و شامل خلاصه حالات معصومين عليه السلام و سخنان گهربار آنان مىباشد دانلود
زندگانى چهارده معصوم اين كتاب اثرى از مرحوم دكتر محمد رضا صالحى كرمانى مىباشد . و شامل خلاصهاى از زندگانى چهارده معصوم مىباشد . دانلود
حضرت محمد صلي الله عليه و آله وسلم از هجرت تا رحلت اين كتاب چنانكه از نامش پيدا است شرح احوالات رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در ده سال حياتش در مدينه منوره است .دانلود
«تصدقت شوم؛ الهي قربانت بروم، در اين مدت كه مبتلاي به جدايي از آن نور چشم عزيز و قوت قلبم گرديدم متذكر شما هستم و صورت زيبايت در آينه قلبم منقوش است. عزيزم، اميدوارم خداوند شما را به سلامت و خوشي در پناه خودش حفظ كند. [حال] من با هر شدتي باشد ميگذرد ولي به حمدالله تاكنون هرچه پيش آمد خوش بوده و الان در شهر زيباي بيروت هستم. حقيقتا جاي شما خالي است. فقط براي تماشاي شهر و دريا خيلي منظره خوش دارد. صد حيف كه محبوب عزيزم همراهم نيست كه اين منظره عالي به دل بچسبد... ايام عمر و عزت مستدام. تصدقت. قربانت؛ روحالله.»
یاد دوران سخت و خوش سربازی به خیر. داشتم دفتر خاطرات آن دوران را ورقی می زدم که به نوشته زیبای دوست عزیزم دکتر اسلامی برخوردم. حیفم آمد که این متن دلنشین را در وبلاگم قرار ندهم. آرزوی سلامتی برای دوست خوبم دارم.
هوالعلیم
دشت ها را برای آن آفریده اند که انسان آوارگی را تجربه کند، رفتن و تنهایی را، وسعت و بیکرانی را، نرسیدن و عشق را... آنچه بزرگ است، آنچه که دریایی است، تنها برای انسان آفریده شده است. چشمان ما پایان ناپذیرند...و قلب ما جایی که تمام احساسات بشری انجاست، جایی که انسان در تلفیق اندیشه با احساسات معنا می یابد و درخشان ترین و ناب ترین قطره های عشق از آن فرو می چکد... سکوت کن و بگذار بیاید، آن صدا، صدای بزرگ است، صدای بزرگ اگر بیاید، تو دریا خواهی شد، تو باد، تو دشت، تو سکوت خواهی شد و چه بیکران... چه گفتگوی پنهانی و اینک سکوت... و عشق مقدس است، مقدس و مطهر؛ چرا که تجربه عشق، تجربه لطیف دو دل، تجربه پرواز با دو بال فرشته است و عشق هروله است، هروله ساحل صفا تا مروه. عشق عطش ناب زمزم است، عطش نیاز، نیاز به هفت شوط طواف، نیاز به زُل زدن، چهره دوختن و پیوستن به طلای ناب محراب ناودان کعبه...
21/5/83


خدایا بر محمد آل محمد درود و سلام فرست و حسین (ع) بزرگترین آزادمرد دنیا را الگوی راه من قرار ده...
خدایا این چند وقت بیش از همیشه بر من منت نهاده ایی که امیدوارم از سر نعمتت باشد نه غضب...
خدایا ترا سپاس می گویم که بر معرفتم نسبت به خودت و دینت افزودی و کمکم نمودی تا جامعه ام را بهتر بشناسم و بصیرتم دادی تا جامعه دیندار کشورم را عمیق تر بشناسم و بدانم که برخی از آنها...خدایا عهد می بندم که دینم را مایه نان و نام قرار ندهم و جایی که پای ایمان به تو و محبت به یاران توست ملاک های دنیایی را اصل قرار ندهم و اگر آنها مرا از خود دور سازند تنها به خاطر تو و دوستی با تو به آنها بپیوندم... خدایا عهد می بندم که هر انسانی که یاد ترا بر زبان دارد (به هر زبان) دوست بدارم و ملاکم برای بودن با آنها نزدیکی آنها به تو باشد نه چیز دیگر... خدایا عهد می بندم که تکبر و ریا نداشته باشم و تنها در زبان و ظاهرم هویدا نباشی بلکه در تصمیم گیری های حساس که پای تو و متاع دنیا به میان است، ترا انتخاب کنم... خدایا عهد می بندم زبانم به مانند خیلی از دینداران، گزنده نباشد...
خدایا به خاطر توفیقی که زودتر از آنچه فکرش را می کردم نصیبم نمودی تا خدمت گزار جامعه ام باشم و زکات علمم را بپردازم بی نهایت شاکرم. خدایا عهد می بندم که در لحظه لحظه ی این کار ترا در خاطر داشته باشم و دچار غرور علمی نشوم می دانم که آنچه که به من آموختی ذره ایی بسیار کوچک از اقیانوس معرفتت است... خدایا کمکم نما تا هرگز فریب جاه و مقام را نخورم... خدایا مرا پیش خودم کوچک و در مقابل دیگران بزرگ قرار ده، همیشه گناهانم را به یادم آور تا بدانم که در مقابل تو هیچم... خدایا به بدنم نیرویی عطا کن تا در این کار موفق باشم...
خدایا نوشته های این وبلاگ که همه بوی ترا دارند، در مسابقه وبلاگ نویسی شهرستان مقام آورده و این همه متعلق به تو و یاد توست... همیشه یاد و ذکر تو آرم کننده قلب هاست و زیبایی نام و یاد تو در دل ها می نشیند ... خدایا کمکم نما تا آنچه می گویم و می نویسم آنچیزی باشد که اعتقاد دارم و عامل به آن هستم...
خدایا دلی دردمند دارم و همه این ها تنها برای رسیدن به توست... متاع این دنیا تنها در زیر سایه تو زیباست... خدایا نمی خواهم چیزی و کسی را که مرا از تو دور کند... خدایا نمی خواهم ایمانی که عجب و خودبزرگ بینی آورد... خدایا نمی خواهم ایمانی که تکبر و ریا آورد... خدایا نمی خواهم ایمانی که مرا از بندگانت جدا سازد تا خود را از آنها برتر دانم... خدایا نمی خواهم مالی و متاعی که وسیله ی رسیدن من به تو نباشد... خدایا...
وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم.
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم.
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم.
وقتی او تمام کرد
من شروع کردم.
وقتی او تمام شد
من آغاز شدم.
و چه سخت است
تنها متولد شدن،
مثل تنها زندگی کردن است،
مثل تنها مردن است.
دکتر شریعتی
روزی از روزها،
شبی از شب ها،
خواهم افتاد و خواهم مرد،
اما می خواهم هرچه بیشتر بروم.
تا هرچه دورتر بیفتم،
تا هرچه دیرتر بیفتم،
هرچه دیرتر و دورتر بمیرم.
نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه،
پیش از آن که می توانسته ام بروم و بمان،
افتاده باشم و جان داده باشم، همین.
دکتر شریعتی
خدا را می بینم،
پلک نمی زنم،
می خواهم با تمام چشم هایم ببینم اش
خدا لبخندی بر لب دارد...
آه! دیگر نمی خندد، دیگر نمی بیند
چشم ها گریان به دنبالش،
نمی یابند.
هوا تاریک، سرد، بی نور
عقل مبهوت، دل بی قرار
مانده در این سوال، چرا؟
چرا نیست دیگر لبخند زیبای خدا ،
چه شد، چرا نمی یابم اش؟
گریان، حیران،
این سو، آن سو
به دنبال نگاه اش، به دنبال لبخندش
آه! مهربانم، خدایم
بشنو نوایم، صدایم،
بنگر نگاهم، اشک هایم
بگو با من گناهم...
ناگاه یافتم جوابم،
خدایم بود در کنارم ...
همان پلک های تاریک، بسته بودن روزن دیدارم
خدا داشت همان لبخند بر لب،
دیدم زمانی که پلک های تاریک غفلت رفت بر کناری
خدایم گفت:" منم نزدیک تراز تو به تو،
هرگاه نیافتی ام، بدان که خود گم شده ایی،
خود را بیاب، من همیشه و در هر لحظه آشکارم ..."
بشر بن حارث كه به ((بشر حافى )) نيز شهرت دارد، از عارفان بنام قرن دوم است . وى اهل مرو بود و گويند در ابتدا روزگار خود را به گناه و خوشگذرانى صرف مىكرد كه ناگهان به زهد و عرفان گراييد . علت شهرت او به ((حافى )) آن است كه هماره با پاى برهنه مىگشت . از او حكايات بسيارى نقل شده است؛ از جمله:
در بازار بغداد مىگشتم كه ناگهان ديدم مردى را تازيانه مىزنند. ايستادم و ماجرا را پى گرفتم . ديدم كه آن مرد، ناله نمىكند و هيچ حرفى كه نشان درد و رنج باشد از او صادر نمىشود. پس از آن كه تازيانهها را خورد، او را به حبس بردند. از پى او رفتم . در جايى، با او رو در رو شدم و پرسيدم: اين تازيانهها را به چه جرمى خوردى؟ گفت: شيفته عشقم. گفتم: چرا هيچ زارى نكردى؟ اگر مىناليدى و آه مىكشيدى و مىگريستى، شايد به تو تخفيف مىدادند و از شمار تازيانهها مىكاستند. گفت: معشوقم در ميان جمع بود و به من مىنگريست . او مرا مىديد و من نيز او را پيش چشم خود مىديدم . در مرام عشق، زاريدن و ناليدن نيست .
گفتم: اگر چشم مىگشودى و ديدگانت معشوق آسمانى را مىديد، به چه حال بودى!؟ مرد زخمى، از تأثير اين سخن، فريادى كشيد و همان جا جان داد . - برگرفته از: ميبدى، كشف الاسرار و عدة الابرار، ج 1، ص 423 به نقل از کتاب حکایت پارسایان) .
در اين معنا، مولوى گفته است:
عشق مولا كى كم از ليلا بود - - گوى گشتن بهر او اولى بود
معروف بن فيروز كرخى، مشهور به ((معروف كرخى ))، از زاهدان و صوفيان نامدار قرن دوم هجرى است .ولادتش در محله ((كرخ)) بغداد بود و به دست امام هشتم، على بن موسى الرضا(ع) توبه كرد و به مقامات بالاى عرفانى رسيد .به نيكوكارى و خدمت به مردم مشهور بود . وى در سال 200 هجرى قمرى درگذشت.
نقل است كه روزى با جمعى مىرفت. جماعتى از جوانان فاسد و گنه كار را ديدند . وقتى به لب دجله رسيدند، ياران گفتند (( يا شيخ دعا كن تا خداوند اين جوانان را كه در فساد غرقاند، در دجله غرق كند و شومى آنان را از سر مردم شهر بردارد .))
معروف كرخى گفت: (( دستهاى خود را بالا بريد تا دعا كنم و آمين گوييد .)) ياران دستهاى خود را بالا بردند تا دعاى شيخ را عليه آن جوانان تبه كار، آمين گويند . شيخ گفت: ((الهى!چنان كه اين جوانان را در اين جهان، عيش و خوشى دادى، در آن جهان نيز در عيش و خوشى در آر.))
اصحاب حيرت كردند و گفتند: (( يا شيخ!اين چه دعايى است كه مىكنى؛ ما سر آن را ندانيم .)) گفت: (( بايستيد تا بر شما آشكار شود.))
چون گذر جوانان بزه كار بر شيخ افتاد، حالتى در آنان رفت . جامهاى شراب را شكستند و هر چه از آلات گناه نزد آنان بود بر زمين نهادند . سپس بر جمله آنان گريه غالب آمد و بر دست و پاى معروف افتادند و توبه كردند.
شيخ رو به اصحاب كرد و گفت: (( دعاى من در حق آنان، مستجاب شد . اگر بر همين توبه از دنيا روند، عيش آن جهانى آنان، تأمين است و تضمين. آيا اين بهتر از آن نبود كه شما مىخواستيد؟ ))
سرى سقطى، صوفى و عارف مشهور بغداد است . نود و هشت سال عمر كرد و در سال 251 ه.ق درگذشت . در طريقت او، محبت و شوق بسيار مهم و كارساز است . جنيد بغدادى، عارف نامدار اسلامى و خواهر زاده او، وصيت كرده بود كه او را در قبر سرى سقطى دفن كنند.
نقل است كه يك بار، يعقوب عليه السلام را به خواب ديد . گفت: ((اى پيغمبر خدا!اين چه شور است كه از بهر يوسف در جهان انداختهاى؟ چون تو را محبت به خدا، كامل است، حديث يوسف را از ياد ببر.))
ندايى به درون او رسيد كه (( باش تا بنگرى )) . و جمال يوسف (ع) را به او نماياندند . نعرهاى زد و بىهوش افتاد . سيزده شبانروز بىعقل افتاده بود و چون به عقل باز آمد، گفتند: (( اين جزاى آن كس است كه عاشقان را ملامت كند . ))
عشق بازى با نام دوست - چون ميسر نيست ما را كام دوست
نشسته بود، و گوسفندانش پيش چشم او، علفهاى زمين را به دهان مىگرفتند و مىجويدند . صدها گوسفند، در دستههاى پراكنده، منظره كوهستان را زيباتر كرده بود . پشت سرش، چند صخره و كوه و كتل، به صف ايستاده بودند . ابراهيم، به چه مىانديشد؟ به شماره گوسفندانش؟ يا عجايب خلقت و پرودگار هستى؟
نگاهش به خانهاى مىماند كه در هر گوشه آن، چراغى روشن است . گويى در حال كشف رازى يا حل معمايى بود . نه گوسفندان، و نه ماه و خورشيد و ستارگان، جايى در قلب شيفته او نداشتند . آن جا . جز خدا نبود، و خدا، در آن جا، بيش از همه جا بود.
گوسفندان مىرفتند و مىآمدند، و ابراهيم از انديشه پروردگار خود، بيرون نمىآمد . ناگهان، صدايى شنيد؛ صدايى كه او ساليان دراز در آرزوى شنيدن آن از زبان قوم خود بود . اما آنان جز بت و بت پرستى، هنرى نداشتند . آن صدا، نام معشوق ابراهيم را به گوش او مىرساند.
- يا قدوس!(اى خداك پاك و بىعيب و نقص )
ابراهيم از خود بىخود شد و لذت شنيدن آن نام دلانگيز، هوش از سر او برد . چون به هوش آمد، مردى را ديد كه بر صخره بلندى ايستاده است . گفت: ((اى بنده خدا!اگر يك بار ديگر، همان نام را بر زبان آرى، دستهاى از گوسفندانم را به تو مىدهم .)) همان دم، صداى ((يا قدوس )) دوباره در كوه و دشت پيچيد . ابراهيم در لذتى دوباره و بىپايان، غرق شد .شوق شنيدن نام دوست، در او چنان اثر كرد كه جز شنيدن دوباره و چند باره، انديشهاى نداشت .
- دوباره بگو، تا دستهاى ديگر از گوسفندانم را نثار تو كنم .
- يا قدوس!
- باز هم بگو!
- يا قدوس!
...
ديگر براى ابراهيم، گوسفندى، باقى نمانده بود؛ اما جانش همچنان خواستار شنيدن نام مبارك خداوند، بود . ناگهان، چشمش بر سگ گله افتاد و قلاده زرينى كه بر گردن او بود . دوباره به شوق آمد و از گوينده ناشناس خواست كه باز بگويد و عطايى ديگر بگيرد . مرد ناشناس يك بار ديگر، صداى ((يا قدوس )) را روانه كوهها كرد و ابراهيم بار ديگر به وجد آمد. اكنون، ديگر چيزى براى ابراهيم نمانده است تا بدهد و نام دوست خود را باز بشنود . شوق ابراهيم، پايان نپذيرفته بود، اما چيزى براى نثار كردن در بساط خود نمىيافت . نگاهى به مرد ناشناس انداخت و آخرين دارايى را نيز به او پيشنهاد كرد .
- اى بنده خوب خدا!يك بار ديگر آن نام دلنشين را بگوى تا جان خود را نثار تو كنم .
مرد ناشناس، تبسمى زيبا در صورت خود ظاهر كرد و نزد ابراهيم آمد . ابراهيم در انتظار شنيدن نام دوست خود بود؛ اما آن مرد، گويى سخن ديگرى با ابراهيم داشت .
- من جبرئيل، فرشته مقرب خداوندم . در آسمانها سخن تو در ميان بود و فرشتگان از تو مىگفتند؛ تا اين كه همگى خداى خويش را ندا كرديم و گفتيم: ((بارالها!چرا ابراهيم كه بنده خاكى تو است به مقام ((خليل الهى)) رسيد و ما را اين مقام نيست . خداوند، مرا فرمان داد كه به نزد تو-مقام ((خليل الهى )) يعنى مقام دوست خدا بودن . در قرآن كريم، ابراهيم، خليل و دوست خدا خوانده شده است: اتخذ الله ابراهيم خليلا؛ يعنى خداوند، ابراهيم را دوست خود گرفت . ? بيايم و تو را بيازمايم . اكنون معلوم گشت كه چرا تو خليل خدا هستى؛ زيرا تو در عاشقى، به كمال رسيدهاى .اى ابراهيم!گوسفندان، به كار ما نمىآيند و ما را به آنها نيازى نيست . همه آنها را به تو باز مىگردانم.
ابراهيم گفت: شرط جوانمردى و در مرام آزادگان نيست كه چيزى را به كسى ببخشند و سپس بازگيرند . من آنها را بخشيدهام و باز پس نمىگيرم . جبرئيل گفت: پس آنها را بر روى زمين مىپراكنم، تا هر يك در هر كجاى صحرا و بيابان كه مىخواهد، بچرد . پس، تا قيامت، هر كه از اين گوسفندان، شكار كند و طعام سازد و بخورد، مهمان تو است و بر سفره تو نشسته است .
به نقل از کتاب حکایت پارسایان

