برای او
بهشت از دست آدم رفت، از اون روزی که
گندم خورد ببین چی میشه اون کس که یه جو، از حق
مردم خورد کسایی که تو این دنیا حساب ما رو
پیچیدن یه روزی هر کسی باشن، حساباشونو پس میدن عبادت از سر وحشت، واسه عاشق عبادت نیست پرستش راه تسکینه، پرستیدن تجارت نیست سر آزادگی مردن، ته دلدادگی میشه یه وقتایی تمام دین همین آزادگی میشه کنار سفرهی خالی یه دنیا آرزو چیدن بفهمن آدمی، یک عمر بهت گندم نشون میدن نذار بازی کنن بازم برامون با همین
نقشه خدا هرگز کسایی رو که حق خوردن نمیبخشه کسایی که به هر راهی دارن روزیتو میگیرن گمونم یادشون رفته همه یک روز میمیرن جهان بدجور کوچیکه همه درگیر این
دردیم همه یک روز میفهمن چه جوری زندگی
کردیم آهنگی از محمد اصفهانی
ای مهربان ترین! ترا سپاس می گویم که بار دیگر مرتضای گنهکار را مشمول لطفت قرار داده ایی... ای آفریدگارم ترا شکر می گویم که بار دیگر امکان کسب دانش را برای من فراهم کردی... خدایا این بار در آزمون دکترا کمکم نمودی و از مهر امسال بار دیگر بوی ماه مهر را استشمام خواهم کرد... خدایا کاری نما تا کسب علم و دانش مرا بیش از پیش به تو نزدیک نماید... خدایا سپاس... به امید دیدار به نام خدای مهربانم، به نام رب و خالق رحمانم... چند صباحی است که شب زنده داری سارینای عزیزم، خواب از چشمان ما ربوده، گویی بار امانتی که کوهها و دریاها از پذیرش آن عاجز بودند بر دوش نحیف او سنگینی می کند... حال سارینای معصومم دو ماه است که پا در این دنیای خاکی گذاشته... هبوط از آسمان خدایی به زمین خاکی همیشه برای انسان ها سخت و همراه با بی قراری و گریه بوده... دوری از پیشگاه خدا چقدر برای دل نورانی نوزادان انسان سخت و طاقت فرساست... چه زود انسان به دنیای پر از زیبایی های دلفریب خو می گیرد و همین انسان که در آغاز ورود به این دنیا می گریست در پایان این دنیا و برای رفتن به جایگاه اولیه خود بی قرار می شود و می گرید... خدای مهربانم سارینای عزیز را به ما هدیه کرد و به زندگی ما نوری و عشقی دوباره بخشید و شکر نعمتی دیگر را بر من واجب نمود... خدای مهربان به ما کمک کن تا بتوانیم این امانت معصوم و پاک را از آفت های این دنیا حفظ نماییم. خدایا سارینای عزیزم را مشمول هدایتت قرار ده و محبت خود و اهل بیت (ع) را در دل او جای ده. خدای عزیزم، او را خدمتگزار خود و خلقت قرار ده و مهر بندگی ات را بر پیشانی او نقش کن. خدایا لحظه ی دیدار من و خودت را زمانی قرار ده که پاک و توبه کرده باشم... به امیددیدار 1-« إِنَّ اللّهَ لا یُوصَفُ إِلاّ بِما وَصَفَ بِهِ نَفْسَهُ، وَ أَنّى یُوصَفُ الَّذى تَعْجِزُ الْحَواسُّ أَنْ تُدْرِکَهُ وَ الاَْوْهامُ أَنْ تَنالَهُ وَ الْخَطَراتُ أَنْ تَحُدَّهُ وَ الاَْبْصارُ عَنِ الاِْحاطَةِ بِهِ. نَأى فى قُرْبِهِ وَ قَرُبَ فى نَأْیِهِ، کَیَّفَ الْکَیْفَ بِغَیْرِ أَنْ یُقالَ: کَیْفَ، وَ أَیَّنَ الاَْیْنَ بِلا أَنْ یُقالَ: أَیْنَ، هُوَ مُنْقَطِعُ الْکَیْفِیَّةِ وَ الاَْیْنِیَّةِ، أَلْواحِدُ الاَْحَدُ، جَلَّ جَلالُهُ وَ تَقَدَّسَتْ أَسْماؤُهُ ». 2- « لَمْ یَزَلِ اللّهُ وَحْدَهُ لا شَىءَ مَعَهُ، ثُمَّ خَلَقَ الاَْشْیاءَ بَدیعًا وَ اخْتارَ لِنَفْسِهِ أَحْسَنَ الاَْسْماءِ ». خداوند از ازل تنها بود و چیزى با او نبود، سپس اشیاء را به صورت نوظهور آفرید و براى خودش بهترین نام ها را برگزید. اینک لحظه وداع با علی (ع) ! چه دشوار است. هماکنون دخترت تو را خبر خواهد کرد که قوم تو بر ستمکاری در حق او
همداستان شدند. به اصرار از او همه چیز را بپرس و سرگذشت را از او خبر گیر. به فاطمه توضیح میدهد: “اگر از پیش تو بروم، نه از آن رو است که از
ماندن نزد تو ملول گشتهام، و اگر همین جا ماندم، نه از آن رو است که به
وعدهای که خدا به مردم صبور داده است بدگمان شدهام”. از شخصیت فاطمه سخن گفتن بسیار دشوار است. فاطمه، یک ” زن ” بود، آن
چنان که اسلام میخواهد که زن باشد. تصویر سیمای او را پیامبر خود رسم
کرده بود و او را در کورههای سختی و فقر و مبارزه و آموزشهای عمیق و
شگفت انسانی خویش پرورده و ناب ساخته بود. در میان همه جلوههای خیره کننده روح بزرگ فاطمه، آنچه بیشتر از همه
برای من شگفتانگیز است این است که فاطمه همسفر و همگام و هم پرواز روح
عظیم علی است. و من خواستم با چنین شیوه ای از فاطمه بگویم. باز درماندم *برگرفته از کتاب فاطمه، فاطمه است دکتر علی شریعتی *ای مردم، بزرگان عبرت بگیرید از موعظهای
که خداوند به دوستان خود در قرآن میفرماید اگر شما خود را اولیای خدا
میدانید، و اگر دیندارید و مخاطب قرآن هستید پس بیتفاوت نمانید و احساس
تکلیف کنید! آیا ندیدهاید که خداوند چند بار در قرآن به روحانیون مسیحی و
یهودی به شدت حمله فرموده و آنها را توبیخ کرده است که چرا مردان خدا در
جامعه و حکومت بیعدالتی و فساد دیدند و سکوت کردند؟ چرا اعتراض و انتقاد
نکردند؟ و فریاد نکشیند؟ و نیز فرمود:«نفرین بر کسانی از بنی اسرائیل که
کافر شدند. آنها که امر به معروف و نهی از منکر نکردند، و چه بد عمل
کردند.» * خداوند علمای مسیحی، یهودی و روحانیون و
آگاهان ادیان قبل را نکوهش کرد زیرا ستمگرانی جلوی چشم آنها فساد میکردند
و اینان میدیدند و سکوت میکردند و دم برنمیآوردند. خداوند چنین کسانی را
کافر خوانده و توبیخ کرده که چرا در برابر بیعدالتی و تبعیض و فساد در
حکومت و جامعهی اسلامی ساکت هستید و همه چیز را توجیه و ماستمالی میکنید و
رد میشوید؟ چرا سکوت کردهاید؟ علت آن این است که عدهای از شما میخواهید
که سبیلتان را چرب کنند و عدهای از شما هم میترسید که سبیلتان را دود
بدهند. عدهای طمع سفره دارید و سفرهی چرب میخواهید تا بخورید و میگویید
که چرا خودمان را به زحمت بیندازیم و با نهی از منکر و انتقاد و اعتراض
ریسک کنیم؟ فعلا که بساطمان رو به راه است و عدهای از شما نیز میترسید.
اما مگر در قرآن نمیخوانید که فرمود از مردم نترسید از حاکمان و صاحبان
قدرت و ثروت نیز نترسید از من بترسید! آیا شما این آیه را ندیدهاید؟ آیا
سورهی توبه را نخواندهاید که میگوید زنان و مردان مومن نسبت به یکدیگر
ولایت اجتماعی دارند و حق دارند در کار یکدیگر دخالت بکنند. به این اندازه
که یکدیگر را امر به معروف و نهی از منکر کنند. خداوند این حق و اجازه را
داده است که شما نسبت به یکدیگر بیتفاوت نباشید بلکه حساس باشید. اگر
همین یک اصل امر به معروف و نهی از منکر یعنی نظارت دائمی و انتقاد و
اعتراض و تشویق به خیرات و عدالت و مبارزه در برابر ظلم و بیعدالتی و
تبعیض اجرا بشود بقیهی فرائض، تکالیف الهی نیز اجرا می شود و همین یک حکم
را شما عمل بکنید! نترسید! دنبال دنیا نباشید! سورچران نباشید! اما هیهات
که شما اهل همین یک تکلیف هم نیستید. ولی من هستم. امر به معروف و نهی از
منکر دعوت به اسلام و دین است منتها دعوت زبانی تنها نه صرفا اینکه ای
مردم بیایید و مسلمان شوید! اسلام خوب است و به بعضی شبهاتتان پاسخ بدهیم و
تمام. اما نهی از منکر با رد مظالم، جبران همهی بیعدالتیهایی که میشود
و شده است. و نه صرفا گفتن اینکه عدالت خوب است و ظلم بد است. یعنی در
برابر ظلم و ستمهایی که شده، ایستادن و آنها را عقب زدن و جبران بی
عدالتیها، وظیفه عملی شماست. باید درگیر شوید و با ستمگران، چشم در چشم
بایستید و بگویید: نه! باید انتقاد و اعتراض کنید و یقهشان را بگیرید.
تقسیم عادلانه بیت المال و اموال عمومی و توزیع عادلانه ثروت حکم خداست.
گرفتن مالیات از ثروتمندان و هزینه کردن آن به نفع فقرا ادامه همان تکلیف
است. شما گروهی که به آدمهای خوب مشهورید و عالمان دین خوانده میشوید، به
خاطر خداست که در نزد مردم هیبت دارید و هم بزرگان و هم ضعفا از شما حساب
می برند. * به نام دین از شما حساب می برند و و
احترام میگذارند و شما را بر خودشان ترجیح می دهند. در حالی که هیچ
فضیلتی بر آنها ندارید. و هیچ خدمتی به این مردم نکردهاید. و مردم مجانی
برای شما احترام قائلاند. و شفاعت شما را می پذیرند. شما به نام دین است
که اعتبار و نفوذ کلمه دارید. در خیابان ها مثل شاهان نام می برید. و با
هیبت و کبکبه رفتار می کنید. به راستی چگونه به این احترام و اعتبار
اجتماعی رسیدهاید. فقط به این علت که مردم از شما توقع دارند که به حق
خدا قیام کنید. اما شما در اغلب موارد از انجام وظیفه و احقاق حق الهی
کوتاهی کردهاید و حق رهبران الهی را کوچک شمرده اید. * حق مستضعفان و طبقات محروم جامعه را
تضییع کردهاید. شما نسبت به حق ضعفا و محرومین کوتاه آمدهاید. این حقوق
را نادیده گرفتهاید و سکوت کردهاید اما هر چیز که فکر میکردید حق خودتان
است مطالبه کردید. شما هرجا حق ضعفا و مستضعفین بود کوتاه آمدید و گفتید
ان شاءالله خدا در آخرت جبران میکند اما هر جا منافع خودتان بود ان را به
شدت مطالبه کردید و محکم ایستادید. شما نه مالی در راه خدا بذل کردید و نه
جانتان را در راه ارزشها و عدالت به خطر انداختید و نه حاضر شدید با قوم و
خویشها و دوستانتان به خاطر خدا و اجرای عدالت و اسلام درگیر بشوید. با
همهی این کوتاهیها از خدا بهشت را هم میخواهید؟ پس از همهی این عافیت
طلبیها و دنیا پرستیها منتظرید که در بهشت همسایهی پیامبران او باشید!
در حالی که من میترسم خداوند در همین روزها از شما انتقام بگیرد. خداوند
از شما انتقام خواهد گرفت. مقام شما از کرامات خداست. دستاورد خودتان
نیست. شما مردان الهی و مجاهدان و عدالتخواهان را اکرام و احترام نمیکنید
و تکلیف شناسان را قدر نمیدهید. حال آنکه به نام خدا در میان مردم
محترمید. میبینید که پیمانهای خدا در این جامعه نقض میشود و آرام
نشستهاید و فریاد نمیزنید اما همین که به یکی از میثاقهای پدرانتان
بیحرمتی شود داد و بیداد به راه میاندازید. میثاق خدا و پیامبر خدا زیر
پا گذاشته شده، شما آرامید، سکوت کرده و آن را توجیه میکنید. حال میثاق
پیامبر در این جامعه تحقیر شده است؛ لالها، زمینگیران، کوران، فقرا
وبیچارهها در سرزمینهای اسلامی بر روی زمین رها شدهاند و بیپناهند و
کسی به اینها رحم نمیکند. شما به این وظیفهی دینی و الهیتان عمل نمیکنید
و کسی مثل من هم که میخواهد عمل کند، کمکش نمیکنید. میثاق خدا این است که
بیچارهها و زمینگیرها نباید در شهرها گرسنه بمانند و کسی به دادشان
نرسد. این میثاق خداست و شما خیانت کردهاید. شما مدام به دنبال ماستمالی و
مسامحه؛ یعنی سازش با حاکمیت هستید تا خودتان امنیت داشته باشید، ولی
امنیت و حقوق مردم برایتان مهم نیست. فقط امنیت و منافع خودتان برایتان
مهم است. همهی اینها محرّمات الهی بود که میبایست ترک میکردید و نکردید. * شما میبایست این ستمگران و فاسدان را
نهی از منکر میکردید و نکردید، و مصیبتتان از همه بالاتر است. چون عالم به
دین و اصحاب پیامبر بودید و چشم مردم به شما بود و شما را نمایندهی
اسلام میدانستند. مجرای حکومت و مدیریت و رهبری جامعه باید به دست علمای
الهی باشد که امین بر حلال و حرام خداوند هستند، اما شما کاری کردید که
این مقام را از آنها گرفتند و موفق شدند حکومت را منحرف کنند، زیرا شما
زیر پرچم حق متحد نشدید و پراکنده و متفرق شدید و در سنت الهی اختلاف
کردید با این که همه چیز روشن بود. اگر حاضر بودید زیر بار شکنجه و توهین،
مخالفت کنید و در راه خدا رنج ببرید، حکومت در دست صالحان بود، اما شما
در برابر بیعدالتی و ستمگران، تمکین و امور الهی و حکومت را به اینان
تسلیم کردید، حال آنکه آنان به شبهات عمل میکنند و طبق شهوات خود حکومت
میکنند و دین را از حکومت تفکیک کردند. فرار شما از مرگ، اینان را بر
جامعه مسلط کردند، شما به زندگی دنیایی چسبیدهاید و حاضر نیستید از آن
جدا شوید.اما بدانید که هر کس در راه خدا کشته نشود، عاقبت میمیرد.آیا
گمان میکنید اگر شهید نشوید تا ابد زنده میمانید؟ اما اگر شهید نشوید،
مدتی بعد با ذلت میمیرید. شما از دنیا دست بر نمیدارید، اما دنیا از شما
دست برمیدارد. پس ای علمای الهی، تا دیر نشده جانتان را در خطر
بیاندازید و از حیثیتتان در راه دین و ارزشها مایه بگذارید و فداکاری
کنید. شما این ضعفا و مستضعفین و فقرا و محرومین را دست بسته تحویل دستگاه
ظالم دادهاید. گروههایی از مردم بردهی اینان شدهاند و مثل بردههای
مقهور و شکست خورده، زیر دست و پای آنان له میشوند. عدهای نان شبشان را
نمیتوانند تهیه کنند. در هر شهری عدهای را گماشتهاند که افکار عمومی را
بسازند و به مردم دروغ بگویند. مردم نمیتوانند دستی را که به سمتشان
میآید تا به آنها زور بگوید، عقب بزنند و از خود دفاع کنند. شما همهی این
صحنهها را میدیدید و کاری نمیکردید. اینان عدهای ستمگر و صاحبان
قدرتاند که علیه ضعفا و محرومین بسیار خشن عمل میکنند و به روش غیر
اسلامی حکومت میکنند و متاسفانه بی چون و چرا هم اطاعت میشوند. در حالی
که نه خدا را میشناسند و نه آخرت را قبول دارند. تعجب میکنم از شما که
این زمین زیر پای ظالمان صاف و پهن است، عدهای باج بگیر حکم میرانند، و
کارگزاران حکومت هم بویی از عاطفه و انسانیت و مهربانی نبرده اند و شما هم
باز ساکتید. *خدایا تو میدانی که قیام ما لهله زدن
برای سلطنت، تنافس در قدرت و گدایی دنیا و شهرت نیست، بلکه تنها برای
برپاکردن نشانههای دین تو قیام کردیم. این علامتهای راهنمایی و تابلوهای
راه را انداختهاند و من میخواهم دوباره این تابلوها را برپاکنم. قیام
برای این است که مردم گیج و گمراه شدهاند و باید آگاه شوند و باید خونمان
را به صورت این خواب زدهها بپاشیم تا بیدار شوند. شبهات
مسيحيان پيرامون تعدد زنان پیامبر(ص) 1-
برای مسلمانان
ازدواج با بش از چهار زن جایز نیست در حالی که محمد(ص) باین قانون تعداد
اکتفا نکرده بلکه برای خودش نه زن انتخاب کرده است و حکم خدا در حق خود را این گونه
اظهار می دارد: خداوند به من اجازه داده که با بیش از چهار زن ازدواج کنم. 2-
محمد به خانه ی زید داخل
می شود و هنگامی که پوشش از زینب کنار می رود نگاه محمد به زینب بنت جحش زن زید می
افتد و در دلش جای می گیرد«كَبُرَتْ كَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْوَاهِهِمْ إِن
يَقُولُونَ إِلَّا كَذِباً»و میگوید: سبحان و چون از این امر اطلاع می یابد زینب
را طلاق میدهد و در نتیجه محمد با او ازدواج میکند و اظهار می دارد که خدا به او
اجازه ی ازدواج با زینب را داده است. 3-
اگر یکی از پیروان محمد
بمیرد زنش می تواند بعد از پایان یافتن عده اش با مرد دیگری ازدواج کند ولی حکم
خدایی درباره ی خودش را این گونه اظهار می دارد که بعد از وفات او هیچ کس حق ندارد
با همسرانش ازدواج کند. پاسخ 1-حکمت تعداد زنان پیامبر(ص)
فراتر و عمیق تر از آن چیزی است که مسیحیان تصور کرده اند چون ازدواج پیامبر(ص)
فقط به خاطر اهداف دنیوی نبوده است و اگر انگیزه ی ازدواج نیاز جنسی می بود اولاتر
بود که در عنفوان جوانی زنان متعددی اختیار کند در حالی که در سن 25 سالگی با
خدیجه ای که 15 سال از او مسن تر بود ازدواج کرد و تا زمان وفات خدیجه زن دیگری
اختیار نکرد سپس سه سال بعد از وفات خدیجه با سوده دختر زمعه و عایشه دختر صدیق و
بعداز آنان با زنان دیگر ازدواج کرد یعنی در سن 53سالگی با سوده و عایشه ازدواج
کرد. و همه ی زنانش به جز عایشه بیوه بودند و در بین آنها کسی مثل سوده به خاطر سن
زیاد کسی تمایل به ازدواج با او نداشت و در بین آنها کسی مثل ام سلمه نزدیک
به 40 سال
سن داشت . از بین زنانش تنها عایشه دوشیزه و کم سن ترینشان بود. این جا مسیحیان
اختلافات سنی و بین عایشه و پیامبر(ص) را مورد عیب جویی و ایراد قرار می دهند و از
ویژگی های محیط عربستان که برای تفاوت سنی اعتبار چندانی قائل نبود غفلت میورزند
چون هدف توالد و ازدیاد نسل است وهر چه سن زن کمتر باشد، بارورتر خواهد بود. علما
ء اسلامی حکمت تعدد زوجات پیامبر(ص) را توضیح داده اند که خلاصه اش این است: الف ) مشاهده ی حالت باطنی پیامبر(ص) زیاد می شود در نتیجه
صدقش بیشترنمود پیدا می کند و آن چه از قبیل سحر و غیره مشرکان او را به آن متهم
کرده اند منتفی می شود همان گونه که ارزش اطلاع یافتن زنانش بر حالت های باطنی و
کمالاتش زمانی بیشتر معلوم می شود که بدانیم در بین زنانش ام حبیبه و صفیه هستند
در حالی که آن روز هر دو دختر دشمانان پیامبر(ص) بودند و اگر پیامبر(ص) از جهت
ایمان کاملترین و نیکو ترین اخلاق نداشت قطعاً ام حبیبه و صفیه از او می گریختند
در حالی که در حیات پیامبر (ص) به او علاقمند شدند. ب ) یکی دیگر از حکمت های تعداد زنان پیامبر(ص) این بود که قبایل
عرب به سبب دامادی پیامبر(ص) با آنان به اسلام مشرف شوند و بدان وسیله به اسلام
تمایل پیدا کنند هم چنین بدان وسیله خانواده اش از جهت زنانش زیاد شود در نتیجه
همیارانش بر دشمان زیاد می گشتند و کسی که از اهمیت دامادی نزد عرب آگاه باشد این
مسأله را خوب درک می کند مثل ازدواج او با جویریه دخترحارث مصطلقی که باعث
شد قوم جویریه مسلمان شوند. ج )یکی دیگراز حکمت های تعدد زوجات پیامبر(ص) این است که تعداد
زیادی باشند که حالت های زنان را نقل کنند از جمله ی آن احکامی است که ویژه ی زنان
است که زنان پیامبر(ص) به سایر زنان رسانده اند در حالی که زنان شرم داشتند آن
مسائل را از پیامبر(ص) بپرسند. د) ضرورت قانون گذاری همان گونه که تفصیلش در داستان ازدواج با
زینب خواهد آمد هم چنین تا مردان امتش به او اقتدا کرده و اگر هم زنان متعدد داشته
باشند در بین آنان عدالت را برقرار سازند و به سبب مشغول شدن به آنان از آخرت غافل
نشوند همان طور که پیامبر(ص) با یادی بارهای سنگین و تکالیفی که داشت با ازدواج با
زنان بی سرپرست آنان را سرپرستی می کرد. نظمی لوقا در کتابش (محمد فی حیاته الخاصه) انصاف را رعایت
کرده و گفته است: این زن هایی که با آن عروسی کرده و آنان را گرد آورده، آن
گونه که بعضی ها گمان می کنند به هدف شهوت رانی نبوده است بلکه ازدواج با هر یک از
آنان از باب مهربانی و دست گیری از درماندگان و هم دردی کریمانه یا بعد از نو دینی برای
کسب مودت و جذب قلوبشان با دامادی بود. آن در این صورت مسئولیت واجبی بود یا
مسئولیت زعامت و رهبری. پیامبر(ص) که فرمانده لشکر و حاکم دولتی در حال جنگ بود
چیز ساده ایی نبود که با گردآوری زنان زیاد در خانه اش که برسر امور کوچک با هم
درگیر شوند، مسئولیت خودرا سنگین تر کند..... مسئولیتی که بعضی ها را وادار می کرد
از خصلت پیامبر(ص)سوء استفاده کنند می بینیم کسی که شوهر پیدا نمی کرد بدون شرم
نزد پیامبر(ص) می آمد و خود را بر پیامبر(ص) عرضه می کرد در حالی که به ام
المؤمنین چشم دوخته بود. پیامبر(ص) به مشکل می افتاد و ساکت می
ماند ، نمی خواست کرامت آن زن جسور خدشه دار شود شاید خودش منصرف شود در حالی که
پیامبر(ص) می دانست اگر ازدواج با ابن گونه زن ها را بپذیرد دری به رویش گشوده
خواهدشد که انتهایش معلوم نیست و اگر یکی از اصحاب در ازدواج با بخشش، خود را
فدای رسول الله نمی کرد و از پیامبر(ص) نمی خواست که آن زن را به ازدواج او در
آورد پیامبر(ص) به خاطر شرم و حیایش با دو نقشه مورد آزار قرار می گرفت : یا می بایست
در پذیرفتن زیاده روی کند و هر که آمد بپذیرد که در این صورت دچار درد سر می شد و
یا آشکارا رد کند و نپذیرد. بعد از این ما جرا خداوند او را از این درد سرکمر شکن
نجات داد و در سوره ی احزاب به صراحت ازدواج از طریق بخشش را بر او حرام کرد .
خداوند فرمود:« لَا يَحِلُّ لَكَ النِّسَاء مِن بَعْدُ وَلَا أَن تَبَدَّلَ
بِهِنَّ مِنْ أَزْوَاجٍ وَلَوْ أَعْجَبَكَ حُسْنُهُنَّ إِلَّا مَا مَلَكَتْ
يَمِينُكَ وَكَانَ اللَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ رَّقِيباً * بعد از اين ، ديگر زني
بر تو حلال نيست ، و نمي تواني همسرانت را به همسران ديگري تبديل كني ( و مثلاً
برخي از اينان را طلاق دهي و به جاي وي همسران تازه اي را خواستگاري نمائي ) هر
چند جمال آنان تو را به شگفت درآورد ، مگر كنيزان . خداوند ناظر و مراقب بر هر
چيزي است .»(احزاب/52) 2-اما داستان ازدواج او با زینب که مسیحیان از طریق روایت های
نادرستی آن را بافته اند ، روایتی که طبری و ابن اسحاق آن را روایت کرده اند که
اگر در آن تأمل کنیم ضعفش پیداست چون تناقضاتی در آن وجود دارد و واضح است که وجود
این گونه روایات در کتاب های اسلامی به معنای صحت آن نیست. طبری در مقدمه تاریخش
ذکر کرده که روایات نادرستی نزد او و خواننده وجود دارد میگوید: خواننده باید
بداند که این گونه روایت ها از طرف ما نیامده بلکه بعضی ناقلان اخبار برای ما
نقل کرده اند بلکه ما آنگونه که دریافت کرده ایم نقلش کرده ایم. ابن کثیر در مورد
این گونه روایت ها چه نیکو گفته است : ابن ابی حاتم و ابن حریر این جا آثاری از
بعضی از سلف ذکر کرده اند که دوست داریم به خاطر عدم صحت از آن چشم پوشی کنیم و آن
را نیاوریم ... ولی خداوند متعال پیش از این که پیامبر(ص) با زینب ازدواج کند به
او اعلام کرده بود که زینب یکی از زنانش خواهد بود پس وقتی که زید (رض) نزد او آمد
تا از زینب شکایت کند با او فرمود :« أمسِک عَلَیکَ زَوجَکَ وَاتَّقِ الله»زنت را
نگه دار و خدا را در نظر بگیر . تاریخ نویسان ذکر کرده اند که زینب به سبب نسب
قریشی اش خود را از زید که برده ای آزاد شده بود برتر می دید به همین دلیل ادامه
زندگی بین آن دو نفر نا ممکن شده بود پس زید پیش پیامبر(ص) می آمد و از زینب شکایت
می کرد و از پیامبر(ص) اجازه می خواست تا زینب را طلاق دهد ولی پیامبر(ص) به زید
فرمود:«که زینب را نگهدار » و چون مردم می دانستند زینب زن پسر خوانده ی پیامبر(ص)
است، برای پیامبر(ص) ازدواج با زینب مشکل بود ولی قرآن کریم تصریح نمود که دستور
خدایی به خاطر حکمتی تشریعی و آن ابطال قانون پسر خواندگی است. از جمله
چیزهایی که ضعیف بودن روایت این اسحاق و دو روایت طبری را مورد تأکید قرار می دهد
این است که زینب دختر عمه ی پیامبر(ص) بوده است.و خود پیامبر(ص) او را برای
زید خواستگاری کرده و زیبایی های زینب بر پیامبر(ص) پوشیده نبوده و از کودکی او را
می دیده است پس چگونه امکان دارد بعد از آن مفتونش شود؟! مثل این که پیش از آن او
را ندیده است 3-اما تحریم ازدواج با زنانش
بعداز وفاتش امری طبیعی است چون پیامبر(ص) به نسبت امتش هم چون پدر و زنان
او مادران مومنان هستند و برای هیچ کسی شایسته نیست با کسی که به منزله ی مادرش
است ازدواج کند همچنین اگر کسی اجازه می داشت که بعد از وفات پیامبر(ص) با زنان
پیامبر(ص) ازدواج کند این امر باعث طمع ورزی کسانی به زنان او می شد در نتیجه
علاقمند به مرگ پیامبر(ص) می شد و این مهلکه ای است که خداوند از طریق تحریم
ازدواج با زنانش راهش را مسدود کرده است. منبع: کتاب:شبهات مسیحیان پیرامون اسلام/ دکتر منقذ
بن محمود سقار/ترجمه: عبدالرحمان محمد زمان پور /انتشارات:حرمین /چاپ:اول 1388 (http://www.eslahe.com) “بگو اگر خدا را دوست داريد از من پيروى كنيد تا خدا دوستتان بدارد و گناهان شما را بر شما ببخشايد و خداوند آمرزنده مهربان است” تصويري كه از خداوند در قرآن مجيد رسم شده است , متفاوت با تصويري است كه بعضي اديان بزرگ ديگر نمايش مي دهند. بر طبق نظر مسلمانان, رفتار خداوند مجموعه اي است از عشق و محبت به انسانهاي خوب و ابراز انزجار از انسانهاي بد. به اين موضوع حداقل در چهل آيه از آيات قرآن بر مبناي تصويري روشن از انسانهاي خوب و بد اشاره شده است. هدف اين مقاله اين است كه اين تصوير از انسانهايي كه خداوند آنها را دوست دارد برمبناي آياتي از قرآن تصوير شود. همانطور كه در دو آيه بالا به آن اشاره شده است, قدم اول براي دريافت عشق خداوند, دنبال كردن مسيري است كه پيامبرانش به ما نشان داده اند. اين زيباترين تصويري است كه مي توان از عشق دو طرفه خالق و مخلوق ترسيم كرد. اگر خداوند را دوست داريد, قرآن شما را راهنمايي مي كند تا خود را آماده دريافت عشق خداوند بكنيد. ولي در عين حال به اين موضوع نيز اشاره شده است كه اگر از راه راستي كه پيامبران نشان داده اند پيروي نكنيد, مشمول عشق خداوند نخواهيد شد.ش اين موضوع, احتياج به توضيحات بيشتري دارد تا منظور قرآن از راه درست و خصايل انسانهاي خوب آشكار شود. شايد بتوان گفت كه بارزترين مشخصه انسانهاي خوب كه در پنج آيه (۲:۱۹۵, ۳:۱۳۴, ۳:۱۴۸, ۵:۱۳ و ۵:۹۳) از آيات قرآن به آن اشاره شده است,نيكوكاري نسبت به بقيه انسانهاست. نيكوكاري مي تواند كمك به انسانهاي فقير, حمايت از يتيمان و يا حتي احترام به پدر و مادر باشد.ش علاوه بر اين, بر طبق قرآن, انسانهايي كه خداوند دوستشان دارد انسانهايي هستند كه:ش از خود در برابر گناه محافظت مي كنند (۳:۷۶, ۹:۴, ۹:۷)ش از سويي ديگر, خداوند فردي را دوست ندارد كه:ش به او معتقد نباشد (۳:۳۲, ۳۰:۴۵)ش منبع: http://parsquran.com متن كامل روايت عنوان بصري با ترجمة آن اين
روايت از حضرت امام جعفر صادق عليه السّلام منقول است، و مجلسي
در كتاب «بحار الانوار» ذكر نموده است؛ و چون دستورالعمل جامعي است
كه از ناحية آن إمام هُمام نقل شده است، ما در اينجا عين الفاظ و
عبارات روايت و به دنبال آن ترجمهاش را بدون اندك تصرّف ذكر
مينمائيم تا محبّين و عاشقين سلوك إلي الله از آن متمتّع گردند: 17 ـ أَقُولُ: وَجَدْتُ بِخَطِّ شَيْخِنَا الْبَهَآئِيِّ قَدَّسَ اللَهُ رُوحَهُ مَا هَذَا لَفْظُهُ: قَالَ
الشَّيْخُ شَمْسُ الدِّينِ مُحَمَّدُ بْنُ مَكِّيٍّ: نَقَلْتُ مِنْ خَطِّ
الشَّيْخِ أَحْمَدَ الْفَرَاهَانِيِّ رَحِمَهُ اللَهُ، عَنْ عُِنْوَانِ
الْبَصْرِيِّ؛ وَ كَانَ شَيْخًا كَبِيرًا قَدْ أَتَي عَلَيْهِ أَرْبَعٌ وَ
تِسْعُونَ سَنَةً. قَالَ:
كُنْتُ أَخْتَلِفُ إلَي مَالِكِ بْنِ أَنَسٍ سِنِينَ. فَلَمَّا قَدِمَ
جَعْفَرٌ الصَّادِقُ عَلَيْهِ السَّلاَمُ الْمَدِينَةَ اخْتَلَفْتُ
إلَيْهِ، وَ أَحْبَبْتُ أَنْ ءَاخُذَ عَنْهُ كَمَا أَخَذْتُ عَنْ مَالِكٍ. « ـ ميگويم: من به خطّ شيخ ما: بهاء الدّين عامِلي قَدَّس الله روحَه چيزي را بدين عبارت يافتم: شيخ
شمس الدّين محمّد بن مكّيّ (شهيد اوّل) گفت: من نقل ميكنم از خطّ
شيخ احمد فراهاني رحمه الله از عُنوان بصري؛ و وي پيرمردي فرتوت
بود كه از عمرش نود و چهار سال سپري ميگشت. او
گفت: حال من اينطور بود كه به نزد مالك بن أنس رفت و آمد داشتم.
چون جعفر صادق عليه السّلام به مدينه آمد، من به نزد او رفت و
آمد كردم، و دوست داشتم همانطوريكه از مالك تحصيل علم كردهام، از
او نيز تحصيل علم نمايم.» فَقَالَ
لِي يَوْمًا: إنِّي رَجُلٌ مَطْلُوبٌ وَ مَعَ ذَلِكَ لِي أَوْرَادٌ
فِي كُلِّ سَاعَةٍ مِنْ ءَانَآءِ اللَيْلِ وَ النَّهَارِ، فَلاَ
تَشْغَلْنِي عَنْ وِرْدِي! وَ خُذْ عَنْ مَالِكٍ وَ اخْتَلِفْ إلَيْهِ
كَمَا كُنْتَ تَخْتَلِفُ إلَيْهِ. «پس
روزي آنحضرت به من گفت: من مردي هستم مورد طلب دستگاه حكومتي
(آزاد نيستم و وقتم در اختيار خودم نيست، و جاسوسان و مفتّشان مرا
مورد نظر و تحت مراقبه دارند.) و علاوه بر اين، من در هر ساعت از
ساعات شبانه روز، أوراد و اذكاري دارم كه بدانها مشغولم. تو مرا از
وِردم و ذِكرم باز مدار! و علومت را كه ميخواهي، از مالك بگير و در
نزد او رفت و آمد داشته باش، همچنانكه سابقاً حالت اينطور بود كه به
سوي وي رفت و آمد داشتي.» فَاغْتَمَمْتُ
مِنْ ذَلِكَ، وَ خَرَجْتُ مِنْ عِنْدِهِ، وَ قُلْتُ فِي نَفْسِي: لَوْ
تَفَرَّسَ فِيَّ خَيْرًا لَمَا زَجَرَنِي عَنِ الاِخْتِلاَفِ إلَيْهِ وَ
الاْخْذِ عَنْهُ. فَدَخَلْتُ
مَسْجِدَ الرَّسُولِ صَلَّي اللَهُ عَلَيْهِ وَ ءَالِهِ وَ سَلَّمْتُ
عَلَيْهِ، ثُمَّ رَجَعْتُ مِنَ الْغَدِ إلَي الرَّوْضَةِ وَ صَلَّيْتُ
فِيهَا رَكْعَتَيْنِ وَ قُلْتُ: أَسْأَلُكَ يَا اللَهُ يَا اللَهُ! أَنْ
تَعْطِفَ عَلَيَّ قَلْبَ جَعْفَرٍ، وَ تَرْزُقَنِي مِنْ عِلْمِهِ مَا
أَهْتَدِي بِهِ إلَي صِرَاطِكَ الْمُسْتَقِيمِ! «پس
من از اين جريان غمگين گشتم و از نزد وي بيرون شدم، و با خود
گفتم: اگر حضرت در من مقدار خيري جزئي را هم تفرّس مينمود، هر
آينه مرا از رفت و آمد به سوي خودش، و تحصيل علم از محضرش منع و
طرد نميكرد. پس
داخل مسجد رسول الله صلّي الله عليه و ا´له شدم و بر آنحضرت
سلام كردم. سپس فرداي آن روز به سوي روضه برگشتم و در آنجا دو
ركعت نماز گزاردم و عرض كردم: اي خدا! اي خدا! من از تو ميخواهم تا
قلب جعفر را به من متمايل فرمائي، و از علمش به مقداري روزي من
نمائي تا بتوانم بدان، به سوي راه مستقيم و استوارت راه يابم!» وَ رَجَعْتُ إلَي دَارِي مُغْتَمًّا وَ لَمْ أَخْتَلِفْ إلَي مَالِكِ بْنِ أَنَسٍ لِمَا أُشْرِبَ قَلْبِي مِنْ حُبِّ جَعْفَرٍ. فَمَا خَرَجْتُ مِنْ دَارِي إلاَّ إلَي الصَّلَوةِ الْمَكْتُوبَةِ، حَتَّي عِيلَ صَبْرِي. فَلَمَّا ضَاقَ صَدْرِي تَنَعَّلْتُ وَتَرَدَّيْتُ وَ قَصَدْتُ جَعْفَرًا، وَ كَانَ بَعْدَ مَا صَلَّيْتُ الْعَصْرَ. «و
با حال اندوه و غصّه به خانهام باز گشتم؛ و بجهت آنكه دلم از
محبّت جعفر اشراب گرديده بود، ديگر نزد مالك بن أنس نرفتم.
بنابراين از منزلم خارج نشدم مگر براي نماز واجب (كه بايد در مسجد
با امام جماعت بجاي آورم) تا به جائيكه صبرم تمام شد. در
اينحال كه سينهام گرفته بود و حوصلهام به پايان رسيده بود
نعلَين خود را پوشيدم و رداي خود را بر دوش افكندم و قصد زيارت و
ديدار جعفر را كردم؛ و اين هنگامي بود كه نماز عصر را بجا آورده
بودم.» فَلَمَّا حَضَرْتُ بَابَ دَارِهِ اسْتَأْذَنْتُ عَلَيْهِ، فَخَرَجَ خَادِمٌ لَهُ فَقَالَ: مَاحَاجَتُكَ؟! فَقُلْتُ: السَّلاَمُ عَلَي الشَّرِيفِ. فَقَالَ:
هُوَ قَآئِمٌ فِي مُصَلاَّهُ. فَجَلَسْتُ بِحِذَآءِ بَابِهِ. فَمَا
لَبِثْتُ إلاَّ يَسِيرًا إذْ خَرَجَ خَادِمٌ فَقَالَ: ادْخُلْ عَلَي
بَرَكَةِ اللَهِ. فَدَخَلْتُ وَ سَلَّمْتُ عَلَيْهِ. فَرَدَّ السَّلاَمَ وَ
قَالَ: اجْلِسْ! غَفَرَ اللَهُ لَكَ! «پس
چون به درِ خانة حضرت رسيدم، اذن دخول خواستم براي زيارت و
ديدار حضرت. در اينحال خادمي از حضرت بيرون آمد و گفت: چه حاجت
داري؟! گفتم: سلام كنم بر شريف. خادم
گفت: او در محلّ نماز خويش به نماز ايستاده است. پس من مقابل درِ
منزل حضرت نشستم. در اينحال فقط به مقدار مختصري درنگ نمودم كه
خادمي آمد و گفت: به درون بيا تو بر بركت خداوندي (كه به تو عنايت
كند). من داخل شدم و بر حضرت سلام نمودم. حضرت سلام مرا پاسخ
گفتند و فرمودند: بنشين! خداوندت بيامرزد!» فَجَلَسْتُ، فَأَطْرَقَ مَلِيًّا، ثُمَّ رَفَعَ رَأْسَهُ، وَ قَالَ: أَبُو مَنْ؟! قُلْتُ: أَبُو عَبْدِاللَهِ! قَالَ: ثَبَّتَ اللَهُ كُنْيَتَكَ وَ وَفَّقَكَ يَا أَبَا عَبْدِاللَهِ! مَا مَسْأَلَتُكَ؟! فَقُلْتُ فِي نَفْسِي: لَوْ لَمْ يَكُنْ لِي مِنْ زِيَارَتِهِ وَ التَّسْلِيمِ غَيْرُ هَذَا الدُّعَآءِ لَكَانَ كَثِيرًا. «پس من نشستم، و حضرت قدري به حال تفكّر سر به زير انداختند و سپس سر خود را بلند نمودند و گفتند: كنيهات چيست؟! گفتم: أبوعبدالله (پدر بندة خدا)! حضرت گفتند: خداوند كنيهات را ثابت گرداند و تو را موفّق بدارد اي أبوعبدالله! حاجتت چيست؟! من
در اين لحظه با خود گفتم: اگر براي من از اين ديدار و سلامي كه
بر حضرت كردم غير از همين دعاي حضرت هيچ چيز دگري نباشد،
هرآينه بسيار است.» ثُمَّ رَفَعَ رَأْسَهُ ثُمَّ قَالَ: مَا مَسْأَلَتُكَ؟! فَقُلْتُ:
سَأَلْتُ اللَهَ أَنْ يَعْطِفَ قَلْبَكَ عَلَيَّ، وَ يَرْزُقَنِي مِنْ
عِلْمِكَ. وَ أَرْجُو أَنَّ اللَهَ تَعَالَي أَجَابَنِي فِي الشَّرِيفِ
مَا سَأَلْتُهُ. فَقَالَ:
يَا أَبَا عَبْدِاللَهِ! لَيْسَ الْعِلْمُ بِالتَّعَلُّمِ؛ إنَّمَا هُوَ
نُورٌ يَقَعُ فِي قَلْبِ مَنْ يُرِيدُ اللَهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي أَنْ
يَهْدِيَهُ. فَإنْ أَرَدْتَ الْعِلْمَ فَاطْلُبْ أَوَّلاً فِي نَفْسِكَ
حَقِيقَةَ الْعُبُودِيَّةِ، وَ اطْلُبِ الْعِلْمَ بِاسْتِعْمَالِهِ، وَ
اسْتَفْهِمِ اللَهَ يُفْهِمْكَ! «سپس حضرت سر خود را بلند نمود و گفت: چه ميخواهي؟! عرض
كردم: از خداوند مسألت نمودم تا دلت را بر من منعطف فرمايد، و از
علمت به من روزي كند. و از خداوند اميد دارم كه آنچه را كه دربارة
حضرت شريف تو درخواست نمودهام به من عنايت نمايد. حضرت فرمود: اي أبا عبدالله! علم به آموختن نيست. علم فقط نوري است كه در دل كسي كه خداوند تبارك و تعالي ارادة هدايت او را نموده است واقع ميشود.
پس اگر علم ميخواهي، بايد در اوّلين مرحله در نزد خودت حقيقت
عبوديّت را بطلبي؛ و بواسطة عمل كردن به علم، طالب علم باشي؛ و
از خداوند بپرسي و استفهام نمائي تا خدايت ترا جواب دهد و بفهماند.» قُلْتُ: يَا شَرِيفُ! فَقَالَ: قُلْ: يَا أَبَا عَبْدِاللَهِ! قُلْتُ: يَا أَبَا عَبْدِاللَهِ! مَا حَقِيقَةُ الْعُبُودِيَّةِ؟! قَالَ:
ثَلاَثَةُ أَشْيَآءَ: أَنْ لاَ يَرَي الْعَبْدُ لِنَفْسِهِ فِيمَا
خَوَّلَهُ اللَهُ مِلْكًا، لاِنَّ الْعَبِيدَ لاَ يَكُونُ لَهُمْ مِلْكٌ،
يَرَوْنَ الْمَالَ مَالَ اللَهِ، يَضَعُونَهُ حَيْثُ أَمَرَهُمُ اللَهُ
بِهِ؛ وَ لاَ يُدَبِّرَ الْعَبْدُ لِنَفْسِهِ تَدْبِيرًا؛ وَ جُمْلَةُ
اشْتِغَالِهِ فِيمَا أَمَرَهُ تَعَالَي بِهِ وَ نَهَاهُ عَنْهُ. فَإذَا
لَمْ يَرَ الْعَبْدُ لِنَفْسِهِ فِيمَا خَوَّلَهُ اللَهُ تَعَالَي
مِلْكًا هَانَ عَلَيْهِ الاْءنْفَاقُ فِيمَا أَمَرَهُ اللَهُ تَعَالَي
أَنْ يُنْفِقَ فِيهِ؛ وَ إذَا فَوَّضَ الْعَبْدُ تَدْبِيرَ نَفْسِهِ عَلَي
مُدَبِّرِهِ هَانَ عَلَيْهِ مَصَآئِبُ الدُّنْيَا؛ وَ إذَا اشْتَغَلَ
الْعَبْدُ بِمَا أَمَرَهُ اللَهُ تَعَالَي وَ نَهَاهُ، لاَيَتَفَرَّغُ
مِنْهُمَا إلَي الْمِرَآءِ وَ الْمُبَاهَاةِ مَعَ النَّاسِ. فَإذَا
أَكْرَمَ اللَهُ الْعَبْدَ بِهَذِهِ الثَّلاَثَةِ هَانَ عَلَيْهِ
الدُّنْيَا، وَ إبْلِيسُ، وَ الْخَلْقُ. وَ لاَ يَطْلُبُ الدُّنْيَا
تَكَاثُرًا وَ تَفَاخُرًا، وَ لاَ يَطْلُبُ مَا عِنْدَ النَّاسِ عِزًّا وَ
عُلُوًّا، وَ لاَ يَدَعُ أَيَّامَهُ بَاطِلاً. فَهَذَا أَوَّلُ دَرَجَةِ التُّقَي. قَالَ اللَهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي: تِلْكَ
الدَّارُ ا لاْ خِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لاَ يُرِيدُونَ عُلُوًّا
فِي الاْرْضِ وَ لاَ فَسَادًا وَ الْعَـ'قِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ. «گفتم: اي شريف! گفت: بگو: اي پدر بندة خدا ( أبا عبدالله )! گفتم: اي أبا عبدالله! حقيقت عبوديّت كدام است؟ گفت:
سه چيز است: اينكه بندة خدا براي خودش دربارة آنچه را كه خدا به
وي سپرده است مِلكيّتي نبيند؛ چرا كه بندگان داراي مِلك
نميباشند، همة اموال را مال خدا ميبينند، و در آنجائيكه خداوند
ايشان را امر نموده است كه بنهند، ميگذارند؛ و اينكه بندة خدا براي
خودش مصلحت انديشي و تدبير نكند؛ و تمام مشغوليّاتش در آن منحصر شود
كه خداوند او را بدان امر نموده است و يا از آن نهي فرموده است. بنابراين،
اگر بندة خدا براي خودش مِلكيّتي را در آنچه كه خدا به او سپرده
است نبيند، انفاق نمودن در آنچه خداوند تعالي بدان امر كرده است بر
او آسان ميشود. و چون بندة خدا تدبير امور خود را به مُدبّرش
بسپارد، مصائب و مشكلات دنيا بر وي آسان ميگردد. و زماني كه اشتغال
ورزد به آنچه را كه خداوند به وي امر كرده و نهي نموده است، ديگر
فراغتي از آن دو امر نمييابد تا مجال و فرصتي براي خودنمائي و
فخريّه نمودن با مردم پيدا نمايد. پس
چون خداوند، بندة خود را به اين سه چيز گرامي بدارد، دنيا و ابليس و
خلائق بر وي سهل و آسان ميگردد؛ و دنبال دنيا به جهت زيادهاندوزي
و فخريّه و مباهات با مردم نميرود، و آنچه را كه از جاه و جلال و
منصب و مال در دست مردم مينگرد، آنها را به جهت عزّت و علوّ درجة
خويشتن طلب نمينمايد، و روزهاي خود را به بطالت و بيهوده رها
نميكند. و اينست اوّلين پلّه از نردبان تقوي. خداوند تبارك و تعالي ميفرمايد: آن
سراي آخرت را ما قرار ميدهيم براي كسانيكه در زمين ارادة بلندمنشي
ندارند، و دنبال فَساد نميگردند؛ و تمام مراتبِ پيروزي و سعادت در
پايان كار، انحصاراً براي مردمان با تقوي است.» قُلْتُ: يَا أَبَا عَبْدِاللَهِ! أَوْصِنِي! قَالَ:
أُوصِيكَ بِتِسْعَةِ أَشْيَآءَ، فَإنَّهَا وَصِيَّتِي لِمُرِيدِي
الطَّرِيقِ إلَي اللَهِ تَعَالَي، وَ اللَهَ أَسْأَلُ أَنْ يُوَفِّقَكَ
لاِسْتِعْمَالِهِ. ثَلاَثَةٌ
مِنْهَا فِي رِيَاضَةِ النَّفْسِ، وَ ثَلاَثَةٌ مِنْهَا فِي الْحِلْمِ،
وَ ثَلاَثَةٌ مِنْهَا فِي الْعِلْمِ. فَاحْفَظْهَا، وَ إيَّاكَ وَ
التَّهَاوُنَ بِهَا! قَالَ عُِنْوَانٌ: فَفَرَّغْتُ قَلْبِي لَهُ. «گفتم: اي أباعبدالله! به من سفارش و توصيهاي فرما! گفت:
من تو را به نُه چيز وصيّت و سفارش مينمايم؛ زيرا كه آنها سفارش و
وصيّت من است به اراده كنندگان و پويندگان راه خداوند تعالي. و
از خداوند مسألت مينمايم تا ترا در عمل به آنها توفيق مرحمت فرمايد. سه
تا از آن نُه امر دربارة تربيت و تأديب نفس است، و سه تا از آنها
در بارة حلم و بردباري است، و سه تا از آنها دربارة علم و دانش
است. پس اي عنوان آنها را به خاطرت بسپار، و مبادا در عمل به آنها
از تو سستي و تكاهل سر زند! عنوان
گفت: من دلم و انديشهام را فارغ و خالي نمودم تا آنچه را كه
حضرت ميفرمايد بگيرم و اخذ كنم و بدان عمل نمايم.» فَقَالَ:
أَمَّا اللَوَاتِي فِي الرِّيَاضَةِ: فَإيَّاكَ أَنْ تَأْكُلَ مَا لاَ
تَشْتَهِيهِ، فَإنَّهُ يُورِثُ الْحَمَاقَةَ وَ الْبَلَهَ؛ وَ لاَ تَأْكُلْ
إلاَّ عِنْدَ الْجُوعِ؛ وَ إذَا أَكَلْتَ فَكُلْ حَلاَلاً وَ سَمِّ اللَهَ
وَ اذْكُرْ حَدِيثَ الرَّسُولِ صَلَّي اللَهُ عَلَيْهِ وَ ءَالِهِ: مَا
مَلاَ ءَادَمِيٌّ وِعَآءًا شَرًّا مِنْ بَطْنِهِ؛ فَإنْ كَانَ وَ لاَبُدَّ
فَثُلْثٌ لِطَعَامِهِ وَ ثُلْثٌ لِشَرَابِهِ وَ ثُلْثٌ لِنَفَسِهِ. «پس
حضرت فرمود: امّا آن چيزهائي كه راجع به تأديب نفس است آنكه:
مبادا چيزي را بخوري كه بدان اشتها نداري، چرا كه در انسان ايجاد
حماقت و ناداني ميكند؛ و چيزي مخور مگر آنگاه كه گرسنه باشي؛ و چون
خواستي چيزي بخوري از حلال بخور و نام خدا را ببر و به خاطر آور
حديث رسول اكرم صلّي الله عليه و آله را كه فرمود: هيچوقت
آدمي ظرفي را بدتر از شكمش پر نكرده است. بناءً عليهذا اگر بقدري
گرسنه شد كه ناچار از تناول غذا گرديد، پس به مقدار ثُلث شكم خود را
براي طعامش بگذارد، و ثلث آنرا براي آبش، و ثلث آنرا براي نفَسش.»
وَ
أَمَّا اللَوَاتِي فِي الْحِلْمِ: فَمَنْ قَالَ لَكَ: إنْ قُلْتَ
وَاحِدَةً سَمِعْتَ عَشْرًا فَقُلْ: إنْ قُلْتَ عَشْرًا لَمْ تَسْمَعْ
وَاحِدَةً! وَ
مَنْ شَتَمَكَ فَقُلْ لَهُ: إنْ كُنْتَ صَادِقًا فِيمَا تَقُولُ
فَأَسْأَلُ اللَهَ أَنْ يَغْفِرَلِي؛ وَ إنْ كُنْتَ كَاذِبًا فِيمَا
تَقُولُ فَاللَهَ أَسْأَلُ أَنْ يَغْفِرَ لَكَ. وَ مَنْ وَعَدَكَ بِالْخَنَي فَعِدْهُ بِالنَّصِيحَةِ وَ الرَّعَآءِ. «و
امّا آن سه چيزي كه راجع به بردباري و صبر است: پس كسيكه به تو
بگويد: اگر يك كلمه بگوئي ده تا ميشنوي به او بگو: اگر ده كلمه
بگوئي يكي هم نميشنوي! و
كسيكه ترا شتم و سبّ كند و ناسزا گويد، به وي بگو: اگر در آنچه
ميگوئي راست ميگوئي، من از خدا ميخواهم تا از من درگذرد؛ و اگر در
آنچه ميگوئي دروغ ميگوئي، پس من از خدا ميخواهم تا از تو درگذرد. و
اگر كسي تو را بيم دهد كه به تو فحش خواهم داد و ناسزا خواهم گفت،
تو او را مژده بده كه من دربارة تو خيرخواه ميباشم و مراعات تو
را مينمايم.» وَ
أَمَّا اللَوَاتِي فِي الْعِلْمِ: فَاسْأَلِ الْعُلَمَآءَ مَا جَهِلْتَ،
وَ إيَّاكَ أَنْ تَسْأَلَهُمْ تَعَنُّتًا وَ تَجْرِبَةً؛ وَ إيَّاكَ أَنْ
تَعْمَلَ بِرَأْيِكَ شَيْئًا، وَ خُذْ بِالاِحْتِياطِ فِي جَمِيعِ مَا
تَجِدُ إلَيْهِ سَبِيلاً؛ وَ اهْرُبْ مِنَ الْفُتْيَا هَرَبَكَ مِنَ
الاْسَدِ، وَ لاَ تَجْعَلْ رَقَبَتَكَ لِلنَّاسِ جِسْرًا! قُمْ
عَنِّي يَا أَبَا عَبْدِاللَهِ! فَقَدْ نَصَحْتُ لَكَ؛ وَ لاَ تُفْسِدْ
عَلَيَّ وِرْدِي؛ فَإنِّي امْرُؤٌ ضَنِينٌ بِنَفْسِي. وَ السَّلاَمُ
عَلَي مَنِ اتَّبَعَ الْهُدَي. «و
امّا آن سه چيزي كه راجع به علم است: پس، از علماء بپرس آنچه
را كه نميداني؛ و مبادا چيزي را از آنها بپرسي تا ايشان را به لغزش
افكني و براي آزمايش و امتحان بپرسي. و مبادا كه از روي رأي خودت
به كاري دست زني؛ و در جميع اموري كه راهي به احتياط و محافظت
از وقوع در خلافِ امر داري احتياط را پيشة خود ساز. و از فتوي دادن
بپرهيز همانطور كه از شير درنده فرار ميكني؛ و گردن خود را جِسر و پل
عبور براي مردم قرار نده. به نام خدای مهربانم به نام اویی که ما را آفرید و روح زیبایش را بر تن خاکی ما
انسان ها به ودیعه نهاد تا روزی آن را به سوی خود خواند... ای خدای عزیزم، ای بهترین نام و ای بهترین یاد، ای آرامش
قلب های ناآرام، دوستت می دارم و از دوری رویت نالانم... سپاس به درگاهت به خاطر هر آنچه داده ایی و هر آنچه نداده
ایی... خدایا شکرت می گوییم که بالاخره کتابم که به همراه دوست خوبم (دکتر
درافشان) نوشته بودیم چاپ شد و زکات آنچه تو به من آموخته بوده ای را ادا نموده
ام. من چیزی از خود ندارم و آنچه که تا به امروز کسب نموده ام همه از آن توست و
این توفیق و لطف بی نهایت توست به من... خدایا نزدیک به دو سال از پیوند قلبم با بهترین هدیه ات به
من می گذرد. الان دو سال است که هدیه ترا می بویم و شکرت می کنم، آخر این بنده ی
گنه کارت کجا و این همه لطف و مهربانیت کجا... الان دوسالی است که ندایی مهربان از
سوی تو در کنارم است و با وجود این ندای مهربان تمام غم های دنیا برایم قابل تحمل
شده و دوری روی زیبای تو برایم کمی میسرتر... خدایا این ندای آرامش بخش، این آیت
تو برای دل دردمند من، حاصل اشک های فراوان من در پیدا نمودن یاری مهربان و همسفری
همراه بوده و تو چه نیک او را نصیبم نمودی... خدایا می بینی چگونه عاجزم از
شکرت... خدایا مست نگاه مهربانتم و با نگاهی منتظر و مشتاق، در این دنیا چشم بر
آیاتت دوخته ام تا غم دوریت، ممکن گردد... خدایا چقدر لذت بخش بوده در کنار ندای
آسمانی ام در کنار امام مهربانم (امام رضا (ع)) چشم در آسمان تو دوخته بودم، چنان
مست نگاهت بودم که نمی خواستم هرگز به دنیای خاکی ام برگردم... خدایا ندای مهربانم
را در پناه مهربانی هایت حفظ نما و او را طنین ندای خود در وجودم قرار ده... ای
خدای آسمان و زمین می پرستمت و در این بندگی ترا می جویم... به امید دیدار
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ ۱ وَمَا أَدْرَاكَ مَا لَيْلَةُ الْقَدْرِ ۲ لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِّنْ أَلْفِ شَهْرٍ ۳ تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِم مِّن كُلِّ أَمْرٍ ۴ سَلَامٌ هِيَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ
ما «آن» را فرود آورديم درشب قدر. و چه مي داني كه شب قدر چيست؟شب قدر از هزار ماه برتر است. فرشتگان و آن روح دراين شب فرود ميآيند به اذن خداوندشان از هر سو. سلام بر اين شب تا آنگاه كه چشمه خورشيد ناگهان ميشكافد!
ادامه مطلب

به راستى که خدا، جز بدانچه خودش را وصف کرده، وصف نشود.
کجا وصف شود آن که حواس از درکش عاجز است، و تصورّات به کُنه او پى نبرند، و در دیده ها نگنجد؟ او با همه نزدیکىاش دور است و با همه دورىاش نزدیک. کیفیّت و چگونگى را پدید کرده، بدون این که خود کیفیّت و چگونگى داشته باشد. مکان را آفریده بدون این که خود مکانى داشته باشد. او از چگونگى و مکان بر کنار است. یکتاى یکتاست، شکوهش بزرگ و نام هایش پاکیزه است.
ترجمه :
فرمود:
شب زنده دارى ، خواب بعد از آن را لذیذ مى گرداند؛ و گرسنگى در خوشمزگى
طعام مى افزاید یعنى هر چه انسان کمتر بخوابد بیشتر از خواب لذت مى برد و
هر چه کم خوراک باشد مزّه غذا گواراتر خواهد بود .
4 - قالَ علیه
السلام : لا تَطْلُبِ الصَّفا مِمَّنْ کَدِرْتَ عَلَیْهِ، وَلاَ النُّصْحَ
مِمَّنْ صَرَفْتَ سُوءَ ظَنِّکَ إ لَیْهِ، فَإ نَّما قَلْبُ غَیْرِکَ
کَقَلْبِکَ لَهُ.
ترجمه :
فرمود: از کسى که نسبت به او کدورت و کینه دارى ، صمیّمیت و محبّت مجوى .
همچنین
از کسى که نسبت به او بدگمان هستى ، نصیحت و موعظه طلب نکن ، چون که
دیدگاه و افکار دیگران نسبت به تو همانند قلب خودت نسبت به آن ها مى باشد.
5
- قالَ علیه السلام : الْحَسَدُ ماحِقُ الْحَسَناتِ، وَالزَّهْوُ جالِبُ
الْمَقْتِ، وَالْعُجْبُ صارِفٌ عَنْ طَلَبِ الْعِلْمِ داعٍ إ لَى
الْغَمْطِ وَالْجَهْلِ، وَالبُخْلُ اءذَمُّ الاْ خْلاقِ، وَالطَّمَعُ
سَجیَّةٌ سَیِّئَةٌ.
ترجمه :
فرمود: حسد موجب نابودى ارزش و ثواب حسنات مى گردد.
تکبّر و خودخواهى جذب کننده دشمنى و عداوت افراد مى باشد.
عُجب و خودبینى مانع تحصیل علم خواهد بود و در نتیجه شخص را در پَستى و نادانى نگه مى دارد.
بخیل بودن بدترین اخلاق است ؛ و نیز طَمَع داشتن خصلتى ناپسند و زشت مى باشد.
6 - قالَ علیه السلام : الْهَزْلُ فکاهَةُ السُّفَهاءِ، وَ صَناعَةُ الْجُهّالِ.
ترجمه :
فرمود: مسخره کردن و شوخى هاى - بى مورد - از بى خردى است و کار انسان هاى نادان مى باشد.
7 - قالَ علیه السلام : الدُّنْیا سُوقٌ رَبِحَ فیها قَوْمٌ وَ خَسِرَ آخَرُونَ.
ترجمه :
فرمود: دنیا همانند بازارى است که عدّه اى در آن براى آخرت سود مى برند و عدّه اى دیگر ضرر و خسارت متحمّل مى شوند.
8 - قالَ علیه السلام : النّاسُ فِى الدُّنْیا بِالاْ مْوالِ وَ فِى الاَّْخِرَةِ بِالاْ عْمالِ.
ترجمه :
فرمود: مردم در دنیا به وسیله ثروت و تجمّلات شهرت مى یابند ولى در آخرت به وسیله اعمال محاسبه و پاداش داده خواهند شد.
9- قالَ علیه السلام : مُخالَطَةُ الاْ شْرارِ تَدُلُّ عَلى شِرارِ مَنْ یُخالِطُهُمْ.
ترجمه :
فرمود: همنشین شدن و معاشرت با افراد شرور نشانه پستى و شرارت تو خواهد بود.
10
- قالَ علیه السلام : أ هْلُ قُمْ وَ أ هْلُ آبَةِ مَغْفُورٌلَهُمْ ،
لِزیارَتِهِمْ لِجَدّى عَلىّ ابْنِ مُوسَى الرِّضا عَلَیْهِ السَّلامُ
بِطُوس ، اءلا وَ مَنْ زارَهُ فَأ صابَهُ فى طَریقِهِ قَطْرَةٌ مِنَ
السَّماءِ حَرَّمَ جَسَدَهُ عَلَى النّارِ.
ترجمه :
فرمود: اءهالى
قم و اءهالى آبه یکى از روستاهاى حوالى ساوه آمرزیده هستند به جهت آن که
جدّم امام رضا علیه السلام را در شهر طوس زیارت مى کنند.
و سپس حضرت
افزود: هر که جدّم امام رضا علیه السلام را زیارت کند و در مسیر راه صدمه
و سختى تحمّل کند خداوند آتش را بر بدن او حرام مى گرداند.
11 - عَنْ
یَعْقُوبِ بْنِ السِّکیتْ، قالَ: سَاءلْتُ أ بَاالْحَسَنِ الْهادى علیه
السلام : ما بالُ الْقُرْآنِ لا یَزْدادُ عَلَى النَّشْرِ وَالدَّرْسِ إ
لاّ غَضاضَة ؟
قالَ علیه السلام : إ نَّ اللّهَ تَعالى لَمْ یَجْعَلْهُ
لِزَمانٍ دُونَ زَمانٍ، وَلالِناسٍ دُونَ ناسٍ، فَهُوَ فى کُلِّ زَمانٍ
جَدیدٌ وَ عِنْدَ کُلِّ قَوْمٍ غَضُّ إ لى یَوْمِ الْقِیامَةِ.
ترجمه :
یکى
از اصحاب حضرت به نام ابن سِکیّت گوید: از امام هادى علیه السلام سؤ ال
کردم : چرا قرآن با مرور زمان و زیاد خواندن و تکرار، کهنه و مندرس نمى
شود؛ بلکه همیشه حالتى تازه و جدید در آن وجود دارد؟
مام علیه السلام
فرمود: چون که خداوند متعال قرآن را براى زمان خاصّى و یا طایفه اى مخصوص
قرار نداده است ؛ بلکه براى تمام دوران ها و تمامى اقشار مردم فرستاده است
، به همین جهت همیشه حالت جدید و تازه اى دارد و براى جوامع بشرى تا روز
قیامت قابل عمل و اجراء مى باشد.
12 - قالَ علیه السلام :الْغَضَبُ عَلى مَنْ لا تَمْلِکُ عَجْزٌ، وَ عَلى مَنْ تَمْلِکُ لُؤْمٌ.
ترجمه :
فرمود:
غضب و تندى در مقابل آن کسى که توان مقابله با او را ندارى ، علامت عجز و
ناتوانى است ، ولى در مقابل کسى که توان مقابله و رو در روئى او را دارى
علامت پستى و رذالت است .
13 - قالَ علیه السلام : یَاْتى عَلماءُ
شیعَتِنا الْقَوّامُونَ بِضُعَفاءِ مُحِبّینا وَ اءهْلِ وِلایَتِنا یَوْمَ
الْقِیامَةِ، وَالاْ نْوارُ تَسْطَعُ مِنْ تیجانِهِمْ.
ترجمه :
فرمود:
علماء و دانشمندانى که به فریاد دوستان و پیروان ما برسند و از آن ها رفع
مشکل نمایند، روز قیامت در حالى محشور مى شوند که تاج درخشانى بر سر دارند
و نور از آن ها مى درخشد.
14 - قالَ علیه السلام : لِبَعْضِ
قَهارِمَتِهِ: اسْتَکْثِرُوا لَنا مِنَ الْباذِنْجانِ، فَإ نَّهُ حارُّ فى
وَقْتِ الْحَرارَةِ، بارِدٌ فى وَقْتِ الْبُرُودَةِ، مُعْتَدِلٌ فِى الاْ
وقاتِ کُلِّها، جَیِّدٌ عَلى کلِّ حالٍ.
ترجمه :
به بعضى از غلامان خود فرمود: بیشتر براى ما بادمجان پخت نمائید که در فصل گرما، گرم و در فصل سرما، سرد است .
و در تمام دوران سال معتدل مى باشد و در هر حال مفید است .
15
- قالَ علیه السلام : التَّسْریحُ بِمِشْطِ الْعاجِ یُنْبُتُ الشَّعْرَ
فِى الرَّأ سِ، وَ یَطْرُدُ الدُّودَ مِنَ الدِّماغِ، وَ یُطْفِى ءُ
الْمِرارَ، وَ یَتَّقِى اللِّثةَ وَ الْعَمُورَ.
ترجمه :
فرمود:
شانه کردن موها به وسیله شانه عاج ، سبب روئیدن و افزایش مو مى باشد،
همچنین سبب نابودى کرم هاى درون سر و مُخ خواهد شد و موجب سلامتى فکّ و
لثه ها مى گردد.
16 - قالَ علیه السلام : اُذکُرْ مَصْرَعَکَ بَیْنَ یَدَىْ اءهْلِکَ لا طَبیبٌ یَمْنَعُکَ، وَ لا حَبیبٌ یَنْفَعُکَ.
ترجمه :
فرمود:
بیاد آور و فراموش نکن آن حالت و موقعى را که در میان جمع اعضاء خانواده و
آشنایان قرار مى گیرى و لحظات آخر عمرت سپرى مى شود و هیچ پزشکى و دوستى و
ثروتى نمى تواند تو را از آن حالت نجات دهد.
17 - قالَ علیه السلام : إ
نَّ الْحَرامَ لایَنْمى ، وَإ نْ نَمى لا یُبارَکُ فیهِ، وَما اءَنْفَقَهُ
لَمْ یُؤْجَرْ عَلَیْهِ، وَ ما خَلَّفَهُ کانَ زادَهُ إ لَى النّارِ.
ترجمه :
فرمود: همانا اموال حرام ، رشد و نموّ ندارد و اگر هم احیاناً رشد کند و زیاد شود برکتى نخواهد داشت و با خوشى مصرف نمى گردد.
و
آنچه را از اموال حرام انفاق و کمک کرده باشد اءجر و پاداشى برایش نیست و
هر مقدارى که براى بعد از خود به هر عنوان باقى گذارد معاقب مى گردد.
18 - قالَ علیه السلام : اَلْحِکْمَةُ لا تَنْجَعُ فِى الطِّباعِ الْفاسِدَةِ.
ترجمه :
فرمود: حکمت اثرى در دل ها و قلب هاى فاسد نمى گذارد.
19 - قالَ علیه السلام : مَنْ رَضِىَ عَنْ نَفْسِهِ کَثُرَ السّاخِطُونَ عَلَیْهِ.
ترجمه :
فرمود: هر که از خود راضى باشد بدگویان او زیاد خواهند شد.
20 - قالَ علیه السلام : اَلْمُصیبَةُ لِلصّابِرِ واحِدَةٌ وَ لِلْجازِعِ اِثْنَتان .
ترجمه :
فرمود:
مصیبتى که بر کسى وارد شود و صبر و تحمّل نماید، تنها یک ناراحتى است ؛
ولى چنانچه فریاد بزند و جزع کند دو ناراحتى خواهد داشت .
21 - قالَ علیه السلام : اِنّ لِلّهِ بِقاعاً یُحِبُّ اءنْ یُدْعى فیها فَیَسْتَجیبُ لِمَنْ دَعاهُ، وَالْحیرُ مِنْها.
ترجمه :
فرمود:
براى خداوند بقعه ها و مکان هائى است که دوست دارد در آن ها خدا خوانده
شود تا آن که دعاها را مستجاب گرداند که یکى از بُقْعه ها حائر و حرم امام
حسین علیه السلام خواهد بود.
22 - قالَ علیه السلام : اِنّ اللّهَ هُوَ الْمُثیبُ وَالْمُعاقِبُ وَالْمُجازى بِالاَْعْمالِ عاجِلاً وَآجِلاً.
ترجمه :
فرمود: همانا تنها کسى که ثواب مى دهد و عِقاب مى کند و کارها را در همان لحظه یا در آینده پاداش مى دهد، خداوند خواهد بود.
23 - قالَ علیه السلام : مَنْ هانَتْ عَلَیْهِ نَفْسُهُ فَلا تَاءمَنْ شَرَّهُ.
ترجمه :
فرمود: هرکس به خویشتن إ هانت کند و کنترل نفس نداشته باشد خود را از شرّ او در اءمان ندان .
24 - قالَ علیه السلام : اَلتَّواضُعُ اءنْ تُعْطَیَ النّاسَ ما تُحِبُّ اءنْ تُعْطاهُ.
ترجمه :
فرمود: تواضع و فروتنى چنان است که با مردم چنان کنى که دوست دارى با تو آن کنند.
25 - قالَ علیه السلام : اِنّ الْجِسْمَ مُحْدَثٌ وَاللّهُ مُحْدِثُهُ وَ مُجَسِّمُهُ.
ترجمه :
فرمود: همانا اجسام ، جدید و پدیده هستند و خداوند متعال به وجود آورنده و تجسّم بخش آن ها است .
26
- قالَ علیه السلام : لَمْ یَزَلِ اللّهُ وَحْدَهُ لا شَیْئىٌ مَعَهُ،
ثُمَّ خَلَقَ الاَْشْیاءَ بَدیعاً، وَاخْتارَ لِنَفْسِهِ اءحْسَنَ الاْ
سْماء.
ترجمه :
فرمود: خداوند از اءزَل ، تنها بود و چیزى با او نبود، تمام موجودات را با قدرت خود آفریده ، و بهترین نام ها را براى خود برگزید.
27
- قالَ علیه السلام : اِذا قامَ الْقائِمُ یَقْضى بَیْنَ النّاسِ
بِعِلْمِهِ کَقَضاءِ داوُد علیه السلام وَ لا یَسْئَلُ الْبَیِّنَةَ.
ترجمه :
فرمود:
زمانى که حضرت حجّت (عجّ) قیام نماید در بین مردم به علم خویش قضاوت مى
نماید؛ همانند حضرت داود علیه السلام که از دلیل و شاهد سؤ ال نمى فرماید.
28
- قالَ علیه السلام : مَنْ اَطاعَ الْخالِقَ لَمْ یُبالِ بِسَخَطِ
الْمَخْلُوقینَ وَ مَنْ اءسْخَطَ الْخالِقَ فَقَمِنٌ اءنْ یَحِلَّ بِهِ
الْمَخْلُوقینَ.
ترجمه :
فرمود: هرکس مطیع و پیرو خدا باشد از قهر و کارشکنى دیگران باکى نخواهد داشت .
29 - قالَ علیه السلام : اَلْعِلْمُ وِراثَةٌ کَریمَةٌ وَالاْ دَبُ حُلَلٌ حِسانٌ، وَالْفِکْرَةُ مِرْآتٌ صافَیةٌ.
ترجمه :
فرمود:
علم و دانش بهترین یادبود براى انتقال به دیگران است ، ادب زیباترین نیکى
ها است و فکر و اندیشه آئینه صاف و تزیین کننده اعمال و برنامه ها است .
30 - قالَ علیه السلام : الْعُجْبُ صارِفٌ عَنْ طَلَبِ الْعِلْمِ، داعٍ إ لىَ الْغَمْطِ وَ الْجَهْلِ.
ترجمه :
فرمود: خودبینى و غرور، انسان را از تحصیل علوم باز مى دارد و به سمت حقارت و نادانى مى کشاند.
31 - قالَ علیه السلام : لا تُخَیِّبْ راجیکَ فَیَمْقُتَکَ اللّهُ وَ یُعادیکَ.
ترجمه :
فرمود: کسى که به تو امید بسته است ناامیدش مگردان ، وگرنه مورد غضب خداوند قرار خواهى گرفت .
32 - قالَ علیه السلام : مَا اسْتَراحَ ذُو الْحِرْصِ.
ترجمه :
فرمود: شخص طمّاع و حریص نسبت به اموال و تجمّلات دنیا هیچگاه آسایش و استراحت نخواهد داشت .
33 - قالَ علیه السلام : الْعِتابُ مِفْتاحُ التَّقالى ، وَالعِتابُ خَیْرٌ مِنَ الْحِقْدِ.
ترجمه :
فرمود:
(مواظب باش که ) عتاب و پرخاش گرى ، مقدّمه و کلید غضب است ، ولى در هر
حال پرخاش گرى نسبت به کینه و دشمنى درونى بهتر است (چون کینه ، ضررهاى
خظرناک ترى را در بردارد).
34 - قالَ علیه السلام : الْغِنى قِلَّةُ
تَمَنّیکَ، وَالرّضا بِما یَکْفیکَ، وَ الْفَقْرُ شَرَهُ النّفْسِ وَ
شِدَّةُ القُنُوطِ، وَالدِّقَّةُ إ تّباعُ الْیَسیرِ وَالنَّظَرُ فِى
الْحَقیرِ.
ترجمه :
متر آرزو و توقّع باشد و به آنچه موجود و حاضر
است راضى و قانع گردى ، ولیکن فقر و تهى دستى در آن موقعى است که آرزوهاى
نفسانى اهمیّت داده شود، امّا دقّت و توجّه به مسائل ، اهمیّت دادن به
امکانات موجود و مصرف و استفاده صحیح از آن ها است ، اگر چه ناچیز و کم
باشد.
35 - قالَ علیه السلام : الاِْمامُ بَعْدى الْحَسَنِ، وَ
بَعْدَهُ ابْنُهُ الْقائِمُ الَّذى یَمْلاَُ الاَْرْضَ قِسْطاً وَ عَدْلاً
کَما مُلِئَتْ جَوْراً وَ ظُلْماً.
ترجمه :
فرمود: امام و خلیفه بعد
از من (فرزندم ) حسن ؛ و بعد از او فرزندش مهدى موعود علیهما السلام مى
باشد که زمین را پر از عدل و داد مى نماید، همان طورى که پر از ظلم و ستم
گشته باشد.
36 - قالَ علیه السلام : إ ذا کانَ زَمانُ الْعَدْلِ فیهِ أ
غْلَبُ مِنَ الْجَوْرِ فَحَرامٌ أ نْ یُظُنَّ بِأ حَدٍ سُوءاً حَتّى
یُعْلَمَ ذلِکَ مِنْهُ.
ترجمه :
فرمود: در آن زمانى که عدالت اجتماعى ، حاکم و غالب بر تباهى باشد، نباید به شخصى بدگمان بود مگر آن که یقین و معلوم باشد.
37 - قالَ علیه السلام : إ نَّ لِشیعَتِنا بِوِلایَتِنا لَعِصْمَةٌ، لَوْ سَلَکُوا بِها فى لُجَّةِ الْبِحارِ الْغامِرَةِ.
ترجمه :
فرمود:
همانا ولایت ما اهل بیت براى شیعیان و دوستانمان پناهگاه اءمنى مى باشد که
چنانچه در همه امور به آن تمسّک جویند، بر تمام مشکلات (مادّى و معنوى )
فایق آیند.
38 - قالَ علیه السلام : یا داوُدُ لَوْ قُلْتَ: إ نَّ تارِکَ التَّقیَّةَ کَتارِکِ الصَّلاةِ لَکُنتَ صادِقاً.
ترجمه :
فرمود: به یکى از اصحابش - به نام داود صرّمى - فرمود: اگر قائل شوى که ترک تقیّه همانند ترک نماز است ، صادق خواهى بود.
39
- قالَ: سَاءلْتُهُ عَنِ الْحِلْمِ؟ فَقالَ علیه السلام : هُوَ اءنْ
تَمْلِکَ نَفْسَکَ وَ تَکْظِمَ غَیْظَکَ، وَ لا یَکُونَ ذلَکَ إ لاّ مَعَ
الْقُدْرَةِ.
ترجمه :
یکى از اصحاب از آن حضرت پیرامون معناى حِلم و بردبارى سؤ ال نمود؟
حضرت
در پاسخ فرمود: این که در هر حال مالک نَفْس خود باشى و خشم خود را فرو
برى و آن را خاموش نمائى و این تحمّل و بردبارى در حالى باشد که توان
مقابله با شخصى را داشته باشى .
40 - قالَ علیه السلام : اِنّ اللّهَ
جَعَلَ الدّنیا دارَ بَلْوى وَالاْ خِرَةَ دارَ عُقْبى ، وَ جَعَلَ بَلْوى
الدّنیا لِثوابِ الاْ خِرَةِ سَبَباً وَ ثَوابَ الاْ خِرَةِ مِنْ بَلْوَى
الدّنیا عِوَضاً.
ترجمه :
فرمود: همانا خداوند، دنیا را جایگاه
بلاها و امتحانات و مشکلات قرار داد؛ و آخرت را جایگاه نتیجه گیرى زحمات ،
پس بلاها و زحمات و سختى هاى دنیا را وسیله رسیدن به مقامات آخرت قرار داد
و اجر و پاداش زحمات دنیا را در آخرت عطا مى فرماید.
منبع : پایگاه اطلاع رسانی هلال
اکنون علی باید در دنیا بماند. سی سال دیگر! فرستاد ” ام رافع ” بیاید ،
وی خدمتکار پیغمبر(ص) بود. از او خواست که - ای کنیز خدا، بر من آب بریز
تا خود را شست وشو دهم. با دقت و آرامش شگفتی، غسل کرد و سپس جامه های
نویی را که پس از مرگ پدر کنار افکنده بود و سیاه پوشیده بود، پوشید، گویی
از عزای پدر بیرون آمده است و اکنون به دیدار او میرود.
به ام رافع گفت:
ـ بستر مرا در وسط اتاق بگستران.
آرام و سبکبار بر بستر خفت، رو به قبله کرد، در انتظار ماند.
لحظه ای گذشت و لحظاتی …
ناگهان از خانه شیون برخاست.
پلکهایش را فروبست و چشمهایش را به روی محبوبش ـ که در انتظار او بود ـ گشود.
شمعی از آتش و رنج ، در خانه علی خاموش شد و علی تنها ماند . با کودکانش.
از علی خواسته بود تا او را شب دفن کند ، گورش را کسی نشناسد و … و علی چنین کرد.
اما کسی نمی داند که چگونه؟ و هنوز نمی داند کجا؟
در خانهاش؟ یا در بقیع ؟ معلوم نیست.
و کجای بقیع ؟ معلوم نیست.
آنچه معلوم است، رنج علی است، امشب، بر گور فاطمه .
مدینه در دهان شب فرو رفته است، مسلمانان همه خفته اند. سکوت مرموز شب گوش به گفتوگوی آرام علی دارد.
و علی که سخت تنها مانده است، هم در شهر و هم در خانه ، بی پیغمبر، بی فاطمه. همچون کوهی از درد، بر سر خاک فاطمه نشسته است.
ساعت ها است.شب ـ خاموش و غمگین ـ زمزمه درد او را گوش می دهد، بقیع
آرام و خوشبخت و مدینه بیوفا و بدبخت، سکوت کرده اند، قبرهای بیدار و
خانه های خفته میشنوند.
نسیم نیمه شب کلماتی را که به سختی از جان علی برمیآید، از سر گور فاطمه به خانه خاموش پیغمبر میبرد.
ـ بر تو، از من و از دخترت ـ که در جوارت فرود آمد و به شتاب به تو پیوست، سلام ای رسول خدا.
ـ از سرگذشت عزیز تو ـ ای رسول خدا ـ شکیبایی من کاست و چالاکی من به ضعف
گرایید . اما، در پی سهمگینی فراق تو و سختی مصیبت تو، مرا اکنون جای شکیب
هست.
من تو را در شکافته گورت خواباندم و در میانه حلقوم و سینه من جان دادی، “انا لله و انا الیه راجعون”.
ودیعه را بازگرداندند و گروگان را بگرفتند، اما اندوه من ابدی است و اما
شبم بیخواب، تا آنگاه که خدا خانهای را که تو در آن نشیمن داری، برایم
برگزیند.
اینها همه شد، با این که از عهد تو دیری نگذشته است و یاد تو از خاطر نرفته است.
بر هر دوی شما سلام. سلام وداع کنندهای که نه خشمگین است، نه ملول.
لحظهای سکوت نمود، خستگی یک عمر رنج را ناگهان در جانش احساس کرد. گویی
با هر یک از این کلمات، که از عمق جانش کنده میشد ـ قطعهای از هستیاش
را از دست داده است.
درمانده و بیچاره بر جا مانده؛ نمیدانست چه کند؛ بماند؟ بازگردد؟ چگونه
فاطمه را، اینجا، تنها بگذارد، چگونه تنها به خانه برگردد؟ شهر، گویی
دیوی است که در ظلمت زشت شب کمین کرده است. با هزاران توطئه و خیانت و
بیشرمی انتظار او را میکشد.
و چگونه بماند؟ کودکان؟ مردم؟ حقیقت؟ مسئولیتهایی که تنها چشم به راه اویند و رسالت سنگینی که بر آن پیمان بسته است؟
درد چندان سهمگین است که روح توانای او را بیچاره کرده است. نمیتواند تصمیم بگیرد، تردید جانش را آزار میدهد، برود؟ بماند؟
احساس میکند که از هر دو کار عاجز است، نمیداند که چه خواهد کرد؟
آنگاه برخاست، ایستاد، به خانه پیغمبر رو کرد، با حالتی که در احساس
نمیگنجید، گویی میخواست به او بگوید که این “ودیعهی عزیز”ی را که به من
سپردهای، اکنون به سوی تو بازمیگردانم، سخنش را بشنو. از او بخواه، به
اصرار بخواه تا برایت همه چیز را بگوید، تا آنچه را پس از تو دید یکایک
برایت برشمارد.
فاطمه اینچنین زیست و اینچنین مرد و پس از مرگش زندگی دیگری را در تاریخ
آغاز کرد. در چهره همه ستمدیدگان ـ که بعدها در تاریخ اسلام بسیار شدند ـ
هالهای از فاطمه پیدا بود. غصب شدگان، پایمال شدگان و همه قربانیان زور
و فریب نام فاطمه را شعار خویش داشتند. یاد فاطمه، با عشقها و عاطفهها و
ایمانهای شگفت زنان و مردانی که در طول تاریخ اسلام برای آزادی و عدالت
میجنگیدند، در توالی قرون، پرورش مییافت و در زیر تازیانههای بیرحم و
خونین خلافتهای جور و حکومتهای بیداد و غصب، رشد مییافت و همه دلهای
مجروح را لبریز میساخت.
این است که همه جا در تاریخ ملتهای مسلمان و تودههای محروم در امت
اسلامی، فاطمه منبع الهام آزادی و حقخواهی و عدالتطلبی و مبارزه با ستم
و قساوت و تبعیض بوده است.
وی در همه ابعاد گوناگون زن بودن نمونه شده بود.
مظهر یک دختر، در برابر پدرش.
مظهر یک همسر در برابر شویش.
مظهر یک مادر در برابر فرزندانش.
مظهر یک ” زن مبارز و مسئول ” در برابر زمانش و سرنوشت جامعه اش.
وی خود یک “ امام ” است، یعنی یک نمونه مثالی، یک تیپ ایدهآل برای زن، یک
“ اسوه ” ، یک شاهد برای هر زنی که میخواهد ” شدن خویش ” را خود انتخاب
کند.
او با طفولیت شگفتش، با مبارزه مدامش در دو جبهه خارجی و داخلی، در خانه
پدرش، خانهی همسرش، در جامعهاش، در اندیشه و رفتار و زندگیش، “چگونه
بودن” را به زن پاسخ میداد.
نمیدانم چه بگویم؟ بسیار گفتم و بسیار ناگفته ماند.
او در کنار علی تنها یک همسر نبود، که علی پس از او همسرانی دیگر نیز
داشت. علی در او به دیده یک دوست، یک آشنای دردها و آرمانهای بزرگش می
نگریست و انیس خلوت بیکرانه و اسرارآمیزش و همدم تنهاییهایش.
این است که علی هم او را به گونه دیگری مینگرد و هم فرزندان او را.
پس از فاطمه، علی همسرانی میگیرد و از آنان فرزندانی مییابد. اما از
همان آغاز، فرزندان خویش را که از فاطمه بودند با فرزندان دیگرش جدا
میکند. اینان را “بنیعلی” میخواند و آنان را “بنیفاطمه”.
شگفتا، در برابر پدر، آن هم علی، نسبت فرزند به مادر و پیغمبر نیز دیدیم
که او را به گونهی دیگر میبیند. از همهی دخترانش تنها به او سخت
میگیرد، از همه تنها به او تکیه میکند. او را ـ در خردسالی ـ مخاطب
دعوت بزرگ خویش میگیرد.
نمیدانم از او چه بگویم؟ چگونه بگویم؟
خواستم از ” بوسوئه ” تقلید کنم، خطیب نامور فرانسه که روزی در مجلسی با
حضور لویی، از ” مریم ” سخن میگفت . گفت : هزار و هفتصد سال است که همه
سخنوران عالم درباره مریم داد سخن دادهاند.
هزار و هفتصد سال است که همه فیلسوفان و متفکران ملتها در شرق و غرب، ارزشهای مریم را بیان کردهاند.
هزار و هفتصد سال است که شاعران جهان در ستایش مریم همه ذوق و قدرت خلاقه شان را به کار گرفته اند.
هزار و هفتصد سال است که همه هنرمندان، چهرهنگاران، پیکرسازان بشر، در
نشان دادن سیما و حالات مریم هنرمندی های اعجازگر کرده اند.
اما مجموعه گفتهها و اندیشه ها و کوششها و هنرمندیهای همه در طول این
قرنهای بسیار، به اندازهاین کلمه نتوانسته اند عظمتهای مریم را
بازگویند که: “مریم (س)، مادر عیسی (ع) است “.
خواستم بگویم، فاطمه دختر خدیجهی بزرگ است.
دیدم فاطمه نیست.
خواستم بگویم که فاطمه دختر محمد است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که فاطمه همسر علی است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که فاطمه مادر حسین است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است.
باز دیدم که فاطمه نیست.
نه، اینها همه هست و این همه فاطمه نیست.
فاطمه، فاطمه است.
دائرة المعارف قرآن كريم آنلاين....................... لينك
“بگو خدا و پيامبر [او] را اطاعت كنيد پس اگر رويگردان شدند قطعا خداوند كافران را دوست ندارد”
منصفانه قضاوت مي كنند (۵:۴۲, ۴۹:۹, ۶۰:۸)ش
در راه خدا تلاش و مجاهده مي كنند (۶۱:۴)ش
خود را براي خداوند خالص مي كنند (۲:۲۲۲, ۹:۱۰۸)ش
از كارهاي بد توبه مي كنند (۲:۲۲۲)ش
به خداوند توكل مي كنند (۳:۱۵۹)ش
و در برابرمشكلات صبور هستند (۳:۱۴۶) ش
متكبر باشد (۱۶:۲۳, ۴:۳۶, ۳۱:۱۸, ۵۷:۲۳)ش
به ديگران بدي كند (۳:۵۷, ۳:۱۴۰, ۴۲:۴۰)ش
ناسپاس باشد (۲:۲۷۶, ۲۲:۳۸)ش
تجاوزكار باشد (۲:۱۹۰, ۵:۸۷, ۷:۵۵)ش
اسرافكار باشد (۶:۱۴۱, ۷:۳۱)ش
ديگران را گمراه كند (۲:۲۰۵, ۵:۶۴, ۲۸:۷۷)ش
عهد و پيمانش را بشكند (۸:۵۸, ۴:۱۰۷)ش
وبه داشتن مال و ثروت شادي كند (۲۸:۷۶)ش

